خنا به قلم حنانه بامیری
پارت چهل و یک :
پنجم دفتر
شبی بود خیس و سیاه؛ انگار ماه قسم خورده بود خودش را پشت دندان ابرها پنهان کند و چراغ هیچ خانهای راهی به دل تاریکی نتاباند.
با پاهای برهنه روی چوبهای نمور هشتی ایستاده بود. صدای دویدن باران روی شیروانی سرد عمارت میپیچید؛ اما بوی دود بود که اول در دماغش خزید؛ بوی تلخ و گزنده. مثل شبهای عاشورا که پدر خاشاکهای روستا را برای پخت نذری میسوزاند؛ اما این یکی تنۀ آدم را
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1واقعا راست میگن بچه از مادر یتیم میشه... خدا داغ پدر و مادر رو دل هیچ بچه ای نذاره😭😭😭