پارت چهل و یک :

پنجم دفتر
شبی بود خیس و سیاه؛ انگار ماه قسم خورده بود خودش را پشت دندان ابرها پنهان کند و چراغ هیچ خانه‌ای راهی به دل تاریکی نتاباند.
با پاهای برهنه روی چوب‌های نمور هشتی ایستاده بود. صدای دویدن باران روی شیروانی سرد عمارت می‎پیچید؛ اما بوی دود بود که اول در دماغش خزید؛ بوی تلخ و گزنده. مثل شب‌های عاشورا که پدر خاشاک‌های روستا را برای پخت نذری می‌سوزاند؛ اما این یکی تنۀ آدم را

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    واقعا راست میگن بچه از مادر یتیم میشه... خدا داغ پدر و مادر رو دل هیچ بچه ای نذاره😭😭😭

    ۱۱ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    دقیقاً همین‌طوره

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!