پارت دویست و سی و پنجم :


*
تهران- اردیبهشت 1397
در حد فاصل ساعت سه تا چهار بعد از ظهر، راهروی بیمارستان پر از ملاقات کننده بود. اتاق سردار بیش از باقی اتاق‌های بخش مهمان داشت؛ دو دسته آدم که مدام برای هم پشت چشم نازک می‌کردند و گاهی طرف مقابل را به نیش و کنایه‌ای ظریف مهمان می‌کردند. جنگ اصلی میان نگین و افسانه بود که در لحظه‌ی اول دیدارشان، صدایش را روی سرش انداخته و آن‌ها را مزاحم آرامشش خوانده بود.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    خدا از شوهرت نگذره الهی فرحناز

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • امنه

    1

    شکور پدر سردار و صراف هست

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👍👍👍❤️❤️

    ۵ ماه پیش
  • امنه

    5

    سلام عزیزم سال نو مبارک.فاطمه جان کاش یه خبر از حالتون بهمون میدادید.واقعا نگرانتون شدیم.انشالله که در صحت کامل باشید یه اطلاعی هم به ما بدید بی زحمت

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلام آمنه‌ی عزیزم. عذر میخوام که نگران شدید مهربان. یه کم شرایط مساعد نیست ولی خوبم بانو❤️❤️❤️❤️مهرتون مستدام.

    ۵ ماه پیش
  • فاطیما

    3

    در انتظار پارت جدید🥲🙏

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۵ ماه پیش
  • آناشید

    4

    نویسنده جان نگو امشب پارت نداریم ک میشینم گریه میکنم:(

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزمممم😔😔😔

    ۵ ماه پیش
  • شباهنگ

    2

    سلام ، اول بخاطر این رمان زیباتون تشکر میکنم و بعد یه سوال داشتم . نسبت عباد با اسد ، پدر افروز چی بوده ؟

    ۵ ماه پیش
  • آیدا

    1

    اسد پدر سردار و صراف هست و عموی مادرش یعنی افروز

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️👍

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلام عزیزچان‌ اسد و عباد پسرخاله بودن.💔

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    نویسنده جان حالت خوبه؟

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    فاطمه جانم ممنون از احوالپرسیت. من هم احوالم مثل بقیه‌ست. براتون آرزوی سلامتی دارم❤️❤️❤️

    ۵ ماه پیش
  • ندا

    2

    عالی بود ممنون عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشی جانا

    ۵ ماه پیش
  • وفا

    3

    بیچاره عالمه هم تو اوج جوونی بیوه شده و بعد باز تو اوج جوونی از دست روزگار دق کرده، واقعا بیچاره عالمه، کاش حداقل بعد افروز، عالمه کمی جای افراز رو برا عطا بگیره

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    کاش افروز زندگی راحتتری داشت.😔

    ۵ ماه پیش
  • وفا

    4

    خیلی دوست دارم بقیه مکالمه عطا و فرحناز رو بخونممم :(

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️یه بخش دیگه از فرحناز خواهیم داشت.

    ۵ ماه پیش
  • ...

    2

    ولی ظلمی که به سردار و افروز شده قابل توصیف نیست...کاشک افروز زنده بود تا سردار بعد مدت ها زندگی میکرد:)

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    واقعا. کاش این دختر شانس چند سال زندگی راحت رو داشت.💔

    ۵ ماه پیش
  • م.ر

    1

    چقدر به بعضی سخت تر از دیگران گذشت 🥲🥲🥲سردار و افروز صراف جوان مرگ عالمه چشم انتظار فرح که به شوهرش مینازید🥲🥲

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بعضیا واقعا زندگی سختی رو میگذرونن😔

    ۵ ماه پیش
  • راز

    2

    عطا انگار ی یار دیگه هم گیرش اومد فرحناز

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بله. فرح هم باید از خیلی چیزا باخبر میشد.😔

    ۵ ماه پیش
  • راز

    2

    افروز بیچاره چه ها کشیده

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💔💔💔💔💔

    ۵ ماه پیش
  • آناشید

    14

    کاش ترانه عطا رو ول کنههه اصلا زوج مورد علاقم نیستن واقعا زورم اومد وقتی ولش کرد و الان دستشو میگیره😒

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزمممم😅 ما هم پی دل عطا میریم. هر جا اون بخواد.❤️

    ۵ ماه پیش
کپی شد!