پارت دویست و بیست و یک :

بدون تعارف بالای سه پله‌ی منتهی به خانه کفش‌هایش را درآورد و وارد شد. نگاهش را در خانه چرخاند. بوی غذا در خانه پیچیده بود. هر بار که به این خانه می‌آمد همین بساط بود. غذای فرحناز سر وقتش به راه بود و خانه و زندگی‌اش برق می‌زد. حتی این چند ماهی که مادر سحر برای کار به اینجا نمی‌آمد و فرحناز کارگر مطمئنی برای خودش پیدا نکرده بود، باز هم همه چیز مرتب و تمیز بود.
همان اول راهرو نگاهش به نر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    1

    خسته نباشی نویسنده جون

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️🙏

    ۴ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    کمال همنشین اثر کرده ،فرحنازم مثل حاجی دم به دیقه یه دروغ تحویل عطا میده

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بله. انقدر که این مرد رو اسطوره می‌بینه.

    ۴ ماه پیش
  • فخری

    1

    ممنون از رمان خوبت فاطمه بانوی عزیز عالی بود دست گلت درد نکنه قلمت مانا عزیزم♥️♥️♥️♥️♥️

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشی عزیزجان❣️❣️

    ۴ ماه پیش
کپی شد!