پارت دویست و بیست و پنجم :

- از صبح نبود و دو سه بعدازظهر بود. کارامو کردم که اومدم پیشت. بعدشم شما تاج سرمی نه وبال گردنم. عطا هم دوستت داره. سرتقه، نمیگه. ولی خیلی دوستت داره.
فرانک با لبخندی کم جان سرش را بالا و پایین کرد. در این خصوصیت با عطا مشترک بودند. از آغوش بهمن بلند شد و روبرویش نشست. برای گفتن چیزی که در این دو روز به جان مغزش افتاده بود لبش را با زبان تر کرد.
- می‌ترسم بهمن. اگه واسه کسی اتفاقی بیفته چ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    1

    ممنونم فاطمه جان عالی بود 💜 💜 💜 ممنون که تو این شرایط بد و ناراحت کننده پارت می زاری 💜💜💜💜💔

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم مهربان❤️❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    1

    ازت ممنونم ، بازم بیصبرانه منتظر پارت بعدیت میمونیم عزیزم ،، کیف کردم واقعا فرانک دیگه پته حاجی رو ریخت رو آب ، کافر همه را کیش خود پندارد، علی خودش باناموس بقیه بازی کرده فک میکنه عطا همینجوریه ، عطا تافته جدابافتس

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشی. بله بالاخره روز محشر این پدر و پسر داره نزدیک میشه. باید بابت این ظلما جواب پس بدن❤️

    ۴ ماه پیش
  • آمنه

    2

    عالی بود بانو

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️💋

    ۴ ماه پیش
  • فخری

    5

    ممنون از رمان خوبت ممنون از قلم زیبات عالی بود خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشی عزیزدلم❤️❤️❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • هناسه

    11

    چی میشد شوهرهای ما هم رمان خوندن و یاد میگرفتن که دوست داشتن رو و برا ما اینجور دل میبردن یا ابراز احساسات میکردن. ی زن واقعا گاهی نیاز داره محبت ببینه نه از لحاظ *** بلکه فقط محبت و عشق باشه.هر چیزی سر جای خودش قشنگه

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزممممم. به اون روزا هم می‌رسیم. فرهنگ به سرعت در حال پیشرفته. ولی کاملا موافقم. خانما گاهی فقط باید از راه شنیداری نوازش بشن، گاهی لمس بشن...

    ۴ ماه پیش
  • پرنیا

    9

    چقددددر یه مرد میتونه پررو و بی شرف باشه که این حرف رو به خواهرش بزنه ،،تف به غیرت نداشتت علی

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢💔💔💔

    ۴ ماه پیش
  • راز

    5

    فرانک همه چیو از هاجی ریخت رو رینگ عطا داداش کجایی

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خود عباد مقصره که اینقدر به این بچه زخم زده.

    ۴ ماه پیش
  • مریم

    7

    ممنون بانو خسته نباشی پارت عالی بود❤️😍

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشید جان دل❣️

    ۴ ماه پیش
  • م.ر

    8

    یه بهمن نداریم اینجوری دلبری کنه😢😢علی یه بلایی سرش بیاد تا عمر داره بفهمه دنیا دار مکافاته👍👍😡

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    تا باشه از این بهمنا😅❣️

    ۴ ماه پیش
کپی شد!