از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت دویست و سی و سوم :
راننده دستگیرهی در را کشید تا باز شود. با خوشرویی گفت.
- به! اوندا دنن مسیریمیز بی دی. مین داداش. مین گدک. (به. پس بگو هم مسیریم. سوار شو داداش. سوار شو بریم.)
سردار با خوشحالی ساک را از روی دوشش پایین آورد و سوار وانت شد. فضا کمی برایش کوچک بود اما از ماندن در سرما خیلی بهتر بود. راننده هم آدم اهل دلی به نظر میرسید. ساک را بغل گرفت و زانوهایش را کمی به داخل شکمش کشید. راننده ی
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

پرنیا
0غم راننده رو کجای دلم بذارم آخه😔😔