از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت دویست و سی و دوم :
اردبیل- شهریور 1368
ساعت هشت بود که سوار فیات آبی رنگی که عازم اردبیل بود شد. سرش را به صندلی نه چندان تمیز مینیبوس تکیه داده و کل راه، نگاهش را از مسیر سرسبز اطرافش نگرفته بود. دیشب را تا صبح در دژبانی سرپا ایستاده بود. بعد از آن هم فرصتی برای استراحت پیدا نکرده بود؛ دو سه ساعتی که تا قبل از آمدن به ترمینال فرصت داشت، به جای چرت زدن به بازار رفته بود. به خودش قول داده بود این بار دست خالی
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

فاطیما
2سلام و درود برگشتیم به گذشته؟!🤔