پارت دویست و سی و دوم :

اردبیل- شهریور 1368
ساعت هشت بود که سوار فیات آبی رنگی که عازم اردبیل بود شد. سرش را به صندلی نه چندان تمیز مینی‌بوس تکیه داده و کل راه، نگاهش را از مسیر سرسبز اطرافش نگرفته بود. دیشب را تا صبح در دژبانی سرپا ایستاده بود. بعد از آن هم فرصتی برای استراحت پیدا نکرده بود؛ دو سه ساعتی که تا قبل از آمدن به ترمینال فرصت داشت، به جای چرت زدن به بازار رفته بود. به خودش قول داده بود این بار دست خالی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    2

    سلام و درود برگشتیم به گذشته؟!🤔

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلام. این اخرین پارت از گذشته بود عزیزم

    ۴ ماه پیش
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت فاطمه بانوی عزیز. یک کلام بی نظیر دست گلت درد نکنه قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    نگاه شماست که قشنگه❤️❤️

    ۴ ماه پیش
کپی شد!