از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت دویست و دوم :
*
زیرانداز رنگی کوچکش را زیر بغل گرفته بود. دبهی چهار لیتری پر از آب در یک دستش بود، دسته گلی از گلایلهای سفید و داودیهای زرد در دست دیگرش. تنها یک بار این مسیر را آمده بود، اما این بار طوری راحت خودش را به این آدرس رساند، گویی سالهاست این مسیر را رفته و آمده. نزدیک سنگ سیاه رنگ افروز که رسید، بطری را روی زمین و گل را بالای سر سنگ گذاشت. خم شد. آب بطری را روی سنگ ریخت و با یک دست
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢
۵ ماه پیشسهیل۲۹
3سد اشک منم شکست. .اصلا اسم سردار بیاد دلم کباب میشه 😢😢😢😢😢😢
۵ ماه پیشافسون
3آدما تو موقعیت های زیادی تصمیماتی میگیرن که بعد پشیمون میشن ولی متاسفانه زمان کلید برگشت به عقب نداره سردار شاید اشتباهی رفتار تندی داشته اما افروز هم با مظلومیت دردها رو کشیده و دن نزده بعضی وقتا شکستن سکوت خیلی سخت تر از داد کشیدن واقعا توان و شجاعت میخواد
۶ ماه پیشنفس
2چقدر دلم براش میسوزه بیچاره
۶ ماه پیشرزا
2سردار هم تندازه افروز زجر کشیده واقعا به نظر من هم همون اول کار به سردار می گفتن اوضاع هر دوشون بهتر می شد
۶ ماه پیشآمنه
2واقعا عالی توی این رمان من که با همه اونها به خاطره افروز اشک ریختم از این که بی گناه بود و گناهکار خطابش کردن و برای عطایی که در به وجود اومدن خودش دخالتی نداشته و حرومزاده بهش میگن و اونهم با وجود تمام پاکی بودنش
۶ ماه پیشالهام
3چه غمی داره این پارتا لعنت بهت عباد زندگی چند نفر نابود کردی
۶ ماه پیشمهناز
3کاش افروز نمیمرد کاش به سردار میرسید چرا هم تو واقعیت هم تو رمانا وفیلما ادمایه خوب زود میرن چرا ادمایه بد نمیمرن
۶ ماه پیشفخری
2ممنون فاطمه بانوی خوش قلم سپاس فراوان بابت رمان بی نظیرت خسته نباشی گلم قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞
۶ ماه پیشمریم
3این پارتو چند بار خوندم نمیدونم ولی غم واشک و دل شکستگی سردارو از ته قلبم حس کردم دلم میسوزه براش 🖤
۶ ماه پیشفاطیما
2آخی سردار....😟😪
۶ ماه پیشلیلا
2درسته سردار تو شرایط خوبی نبود تا حدودی حق داشت ولی رفتارای خود سرادر باعث فرار افروز شد تحدید کردنش به گرفتن پسرش افروز دیگه فقط همین عطا رو داشت ترسید سردار بیشتر از همه عذاب ومدان شده چون خودشم خوب میدونه دلیل اصلی فرار افروز خودشه
۶ ماه پیشراز
5خودتم بد کردی بهش دیگه موقعی ک توی تنور سوختیش فراریش دادی.البته شرایط آدما و رفتارشون توی موقعیت های مشابه فرق داره .دلم واسه نرسیدن این دوتا به هم سوخت. همچنین واسه سردار
۶ ماه پیشفاطمه ❤️
8عزییییزم چقدر دلشکسته ست سردار خیلی غم انگیز 😭💔
۶ ماه پیشپرنیا
7چقد حسرت این مرد دردناکه 🥺🥺 سردار بیچاره 😢😢
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسترن
1آخ که دلم کباب شد😔