پارت دویست و هفده :

صلابت کلامش رعشه به تن عباد انداخت. در دل لعنتی به افروز فرستاد که انگار نحسی‌اش از آن شب به دامان او چسبیده و تا به امروز کش آمده بود. قرار نبود کابوس این زن به آخر برسد؟ مگر چند بار به او دست درازی کرده بود که باید این همه تاوان پس می‍داد؟! به زور نفس بلندی کشید. سخت بود بر خودش مسلط شود اما تمام تلاشش را کرد. کوتاه آمدن، عین باختن بود.
- حرف مفت نزن. یه عمر بابات منو دوشید، الان شد نوبت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    1

    واقعا عجیبه هیچ بویی از پدری که هیچ حتی از انسانیت هم نبرده😕

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا💔🤬

    ۵ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    تو مردونگیتو ثابت کردی حاااج عباد دیگه با حمید اومدن به مردونگیت لطمه نمیزنه بی وجود

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👍👍🤬🤬🤬

    ۵ ماه پیش
  • ...

    5

    برام جالبه عباد هنوز از کاری ک با افروز کرده پشیمون نیست و در کمال وقاحت میخواد یه بلایی هم سر عطا بیاره..

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    تصویر زنده‌ی وقاحت 🤬

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    4

    آخه تو اگه مرد بودی *** نمی کردی 😡

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👍👍🤬🤬🤬

    ۵ ماه پیش
کپی شد!