پارت دویست و هفده :

صلابت کلامش رعشه به تن عباد انداخت. در دل لعنتی به افروز فرستاد که انگار نحسی‌اش از آن شب به دامان او چسبیده و تا به امروز کش آمده بود. قرار نبود کابوس این زن به آخر برسد؟ مگر چند بار به او دست درازی کرده بود که باید این همه تاوان پس می‍داد؟! به زور نفس بلندی کشید. سخت بود بر خودش مسلط شود اما تمام تلاشش را کرد. کوتاه آمدن، عین باختن بود.
- حرف مفت نزن. یه عمر بابات منو دوشید، الان شد نوبت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    1

    واقعا عجیبه هیچ بویی از پدری که هیچ حتی از انسانیت هم نبرده😕

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دقیقا💔🤬

    ۶ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    تو مردونگیتو ثابت کردی حاااج عباد دیگه با حمید اومدن به مردونگیت لطمه نمیزنه بی وجود

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👍👍🤬🤬🤬

    ۶ ماه پیش
  • ...

    5

    برام جالبه عباد هنوز از کاری ک با افروز کرده پشیمون نیست و در کمال وقاحت میخواد یه بلایی هم سر عطا بیاره..

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    تصویر زنده‌ی وقاحت 🤬

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    4

    آخه تو اگه مرد بودی *** نمی کردی 😡

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👍👍🤬🤬🤬

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️