پارت دویست و هفتم :

چند ساعتی در خیابان‌ها چرخیدند و حرف زدند. از اوضاع و احوال خانه‌شان برای بهمن تعریف کرد و او هم در سکوت مطلق، شنونده شد؛ دقیقا چیزی که فرانک به آن نیاز داشت. عصر که شد یک ساندویچ زاپاتا خریدند و با هم نصف کردند تا هم جای ناهار و هم جای عصرانه را بگیرد. هیچ ادعایی نداشت. آنقدر خاکی بود که گاهی بهمن شک می‌کرد ذات فرانک اینطور است یا صرفا برای معذب نشدن او اینقدر ساده رفتار می‌کند.
بعد ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    ممنونم عزیزم پارت عالی بود ❤️

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۵ ماه پیش
  • فخری

    1

    ممنون فاطمه بانوی عزیز دلمون تنگ شده بود.مرسی از رمان خوبت واقعا عالیه خدا قوت عزیزم♥️♥️♥️♥️

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    فخری عزیزم❤️❤️

    ۵ ماه پیش
کپی شد!