از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت دویست و هفتم :
چند ساعتی در خیابانها چرخیدند و حرف زدند. از اوضاع و احوال خانهشان برای بهمن تعریف کرد و او هم در سکوت مطلق، شنونده شد؛ دقیقا چیزی که فرانک به آن نیاز داشت. عصر که شد یک ساندویچ زاپاتا خریدند و با هم نصف کردند تا هم جای ناهار و هم جای عصرانه را بگیرد. هیچ ادعایی نداشت. آنقدر خاکی بود که گاهی بهمن شک میکرد ذات فرانک اینطور است یا صرفا برای معذب نشدن او اینقدر ساده رفتار میکند.
بعد ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

مریم
0ممنونم عزیزم پارت عالی بود ❤️