پارت دویست و هجده :

سردار سنگین و بدون عجله از جایش بلند شد. پایش را بالا آورد و خاکی را که روی زانوی شلوارش نشسته بود تکاند. اما فایده‌ای نداشت. کل ساق شلوارش خاکی شده بود. بعد رو به شکور چرخید. نگاه تیز و کینه‌جویش را به نگاه یشمی عباد گره زد. عمیق و طولانی نگاهش کرد. با خودش فکر می‌کرد ‌این مرد در خودش چه دید که به دردانه‌ی او دست درازی کرد؟! غیرت پدرش آن شب کجا به خواب رفته بود که این موجود هنوز گردن کلفتی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت فاطمه بانوی عزیز قلمت مانا ♥️♥️♥️♥️♥️

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    مرسی از همراهی ارزشمندت بانوفخری جان❤️❤️

    ۵ ماه پیش
  • فاطیما

    2

    هیچی به اندازه تقاص پس دادن و رسوا شدن عباد دلم رو خنک نمیکنه😟

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عباد ذات خراب

    ۵ ماه پیش
  • پرنیا

    3

    کاش ماهم اونجا بودیم خفش میکردیم😑😑

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عباد بیشرف

    ۵ ماه پیش
کپی شد!