از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت دویست و هجده :
سردار سنگین و بدون عجله از جایش بلند شد. پایش را بالا آورد و خاکی را که روی زانوی شلوارش نشسته بود تکاند. اما فایدهای نداشت. کل ساق شلوارش خاکی شده بود. بعد رو به شکور چرخید. نگاه تیز و کینهجویش را به نگاه یشمی عباد گره زد. عمیق و طولانی نگاهش کرد. با خودش فکر میکرد این مرد در خودش چه دید که به دردانهی او دست درازی کرد؟! غیرت پدرش آن شب کجا به خواب رفته بود که این موجود هنوز گردن کلفتی
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
مرسی از همراهی ارزشمندت بانوفخری جان❤️❤️
۵ ماه پیشفاطیما
2هیچی به اندازه تقاص پس دادن و رسوا شدن عباد دلم رو خنک نمیکنه😟
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عباد ذات خراب
۵ ماه پیشپرنیا
3کاش ماهم اونجا بودیم خفش میکردیم😑😑
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عباد بیشرف
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون از رمان خوبت فاطمه بانوی عزیز قلمت مانا ♥️♥️♥️♥️♥️