پارت دویست و هجده :

سردار سنگین و بدون عجله از جایش بلند شد. پایش را بالا آورد و خاکی را که روی زانوی شلوارش نشسته بود تکاند. اما فایده‌ای نداشت. کل ساق شلوارش خاکی شده بود. بعد رو به شکور چرخید. نگاه تیز و کینه‌جویش را به نگاه یشمی عباد گره زد. عمیق و طولانی نگاهش کرد. با خودش فکر می‌کرد ‌این مرد در خودش چه دید که به دردانه‌ی او دست درازی کرد؟! غیرت پدرش آن شب کجا به خواب رفته بود که این موجود هنوز گردن کلفتی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت فاطمه بانوی عزیز قلمت مانا ♥️♥️♥️♥️♥️

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    مرسی از همراهی ارزشمندت بانوفخری جان❤️❤️

    ۶ ماه پیش
  • فاطیما

    2

    هیچی به اندازه تقاص پس دادن و رسوا شدن عباد دلم رو خنک نمیکنه😟

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عباد ذات خراب

    ۶ ماه پیش
  • پرنیا

    3

    کاش ماهم اونجا بودیم خفش میکردیم😑😑

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عباد بیشرف

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️