از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت دویست و یک :
فریدون که با دو صندلی فاصله از یاشار نشسته بود، دستی به سیبیلش کشید و به کمکش آمد.
- شما هم این غلظتو قبول کنی، به امید خدا ته قصهش قشنگه آقا اسماعیلی.
توحید کف هر دو پایش را روی زمین گذاشت و با لحنی جدیتر رو به یاشار و فریدون پرسید:
- مهمونین و احترامتون واجب! ولی شما دختر دارین؟ دخترتونو میدینش دست یکی که... دختر داشتن سخته آقا. من رو تخم چشمم این بچه رو بزرگش نکردم که فردا
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطیما
1خداقوت نویسنده گل عطا گناه داشت،ولی براش خوشحالم داره به آرزوش میرسه👏😍خدایی الان که رمان به روزهای خوب و شیرینش رسیده این رواست که فقط هفته ای دو بار پارت داشته باشیم؟🥲
۶ ماه پیشسوینا
0اخ بمیرم برات عطا چی کشیدی؟😢
۶ ماه پیشنرگس
1میگن دوداز کنده بلندمیشه همینه اگه یاشاروفریدون نبودن عطاخان عمرا میتونست اقاتوحیدراضی کنه
۶ ماه پیشYesii
0انتظار نداشتم عطا رو اینجوری مظلوم ببینم🥲انگار تو این پارت یه آدم دیگه بود...ولی خداوکیلی با این گاردی که آقا اسماعیلی گرفته بود گفتم عمرا کوتاه بیاد ولی داشمون فریدون راضیش کرد خدا رو شکر یه عرسیم افتادیم💃✨
۶ ماه پیشفخری
0چقدر دلم برای عطا سوخت ولی خوب بخیر گذشت خدا را شکر. ممنون فاطمه بانوی عزیز عالی بود قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞
۶ ماه پیشراز
4لباسا تون آماده کنین ی عروسی افتادیم بچه ها منم دیجی
۶ ماه پیشراز
0واقعا با این برخورد پدر عروس اعصاب فولادین میخواد جواب محکم بدون تنش و متقاعد کننده بدی و گارد پدر زن رو به بله گرفتن برسونی.
۶ ماه پیشهدی
3با گاردی که آقاتوحید گرفته بود منم گفتم دیگه همه چی تموم شد ترانه پررررر
۶ ماه پیشپری مامان دخی
3ان شاءالله همه جوونامون خوشبخت بشن
۶ ماه پیشپری مامان دخی
3برا مظلومیت عطا گریم گرفت 😭
۶ ماه پیشپرنیا
3فرانکو ببینه عاقا توحید چی میخواد بگه 😂😂عروس کچل
۶ ماه پیشپرنیا
3دمتگرم فریدون ،دهن عاقا توحید رو بستی قشنگ 🥰🥰🥰عطا جان مبارکه
۶ ماه پیشپرنیا
1چقد مظلوم بود عطا ،اونجا که شروع کرد به حرف زدن واقعا واسه مظلومیت این بچه بغض کردم🥺🥺
۶ ماه پیشآذر
1عطا جان مبارکه بالاخره آقا توحید راضی شد
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطیما
2با این فرمونی که بهمن و فرانک دارند پیش میرند به زودی زود جای آق اسماعیلی با عطا جا به جا میشه😉🤭