از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت دویست و چهارم :
کلافه دست در جیبش کرد. یک اسکناس ده تومانی در آورد و آن را به زن داد. نه به نیت صدقه، فقط برای اینکه رهایش کند. زیر انداز را تا زد. نگاه عمیقی به سنگ انداخت. انگار لبخند افروز را حس میکرد. او هم از این دیدار خوشحال شده بود. از پس سبیل پرپشتش لبخندی رو به افروز زد و چشمهایش را با مکث باز و بسته کرد. از حالا به بعد قرار نبود دیگر کسی زیر قول و قرارش بزند. راهی را که آمده بود، به سمت ماشین برگشت.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فاطمه ❤️
0آخی بچم 🥲 ممنون فاطمه جان 💜💜💜