پارت دویست و چهارم :

کلافه دست در جیبش کرد. یک اسکناس ده تومانی در آورد و آن را به زن داد. نه به نیت صدقه، فقط برای اینکه رهایش کند. زیر انداز را تا زد. نگاه عمیقی به سنگ انداخت. انگار لبخند افروز را حس می‌کرد. او هم از این دیدار خوشحال شده بود. از پس سبیل پرپشتش لبخندی رو به افروز زد و چشم‌هایش را با مکث باز و بسته کرد. از حالا به بعد قرار نبود دیگر کسی زیر قول و قرارش بزند. راهی را که آمده بود، به سمت ماشین برگشت.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    0

    آخی بچم 🥲 ممنون فاطمه جان 💜💜💜

    ۷ ماه پیش
  • مریم

    2

    عالی بود عزیزم ممنونم 😍😍

    ۷ ماه پیش
  • فخری

    2

    فاطمه بانوی عزیز خوش آمدید به کلبه ما دلمون تنگ شده بود واسه رمان خوبت عالی بود عزیزم قلمت مانا🙏💞💞💞💞💞💞💞

    ۷ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    خوش اومدی فاطمه خانم دلتنگ قلم زیبات بودیم❤️🥰👌

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️