پارت هشتم :

نزدیک صبح با صدای اذان و مناجات سحری که از بلندگوی مسجد پخش می‌شد از خواب بیدار شده و یک ساعت بعد دوباره خوابش برده بود. تختش را همانطور نامرتب رها کرد. دو تماس بی‌پاسخ از ترانه، وادارش کرد خودش با او تماس بگیرد و بخواهد برای امروز مرخصی ساعتی رد کند. روزهای آخری بود که به کارخا

با احترام، به اطلاع شما می‌رسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    3

    دیوانه 😅😅ادبم رعایت میکنه مثلا

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😁😁😁

    ۱۰ ماه پیش
  • ماریا

    0

    معلوم نیست

    ۱ سال پیش
کپی شد!