از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت شانزده :
ترانه با ناز یک "اوکی" کشیده در جوابش میگوید و دل عطا را میلرزاند.
- عطا برو بخواب که صبح بتونی پاشی. فکر نکن نفهمیدم چند بار خمیازه کشیدی. فردا کارت هم دارم.
از این که شش دانگ حواس ترانه به اوست لبخندش آزادنهتر روی صورتش رها میشود.
- لامصب میدونی اسممو صدا میزنی دیوونه میشم، هی تکرارش میکنی؟ ترانه!
- جان!
به پهلو میچرخد. میخواست بگوید که اگر کار فردایش س
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢😢
۸ ماه پیشbi bi
1😂😂دلو قلوه دادنشون منو یاد خودم میندازه
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😁😁😁❤️
۱۲ ماه پیشمحیا
1این دوتا باهم توی یک کارخونه کار میکنن؟؟چرا عطا نمیخواد با مامانش بره خوستگاری
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
شاید افروز نمیتونه از خونه بیرون بیاد.
۱۲ ماه پیشپرنیا
0به به چه دل و قلوه ای🥰🥰
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰
۱۲ ماه پیشزینب حیدرزاده
1عطا نقش اول داستان
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
در زمان حال بله.🌺
۱ سال پیشفاطمه ❤️
2آخی چه قشنگ بود دوست داشتن بینشون💜🌟💜🌟
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰❤️
۱ سال پیشدینا
2به به عشق باشه صفا باشه
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۱ سال پیشراز
2وااای عاشقانه هاشون رو
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰🥰
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Mahi
1حس میکنم افروز زنده نیست....