پارت سیزده :

حمید با لحنی مطمئن پاسخ او را می‌دهد تا کمی هم که شده آرامش کند.
- خیالت تخت حاجی. شکور می‌گفت اون موقع که فرار کردن دو سه روز بعدش یه مشت استخون نزدیک جاده پیدا شده. حدس می‌زدن دختره گیر گرگا افتاده باشه. بعدشم ختم گرفتن واسه‌ش تو ده و تمام. به فرض هم اگه طرف زنده بود تو این بیست و چند سال یه خبری از خودش می‌داد. مادرش هنوز زنده‌ست. حداقل می‌اومد سر وقت مادرش. کسی رو جز اون نداشته.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    2

    خیلی خوب بود

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۶ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    علی هم فک کنم حاجی طور زن ستیز باشه

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    پسر کو ندارد نشان از پدر تو بیگانه خوانش، مخوانش پسر

    ۱۲ ماه پیش
  • هدی

    2

    پس تاوان کارهای حاجی فرانکه😅

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    شایدم نقطه‌ی روشن زندگیش. علی رو فراموش نکنین.🌺

    ۱ سال پیش
  • حانیه

    0

    تا این جا که خوب بود😊

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • نازنین

    1

    بله دوست دارم بفهمم عاقبت حاج اغا چی میشه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️