از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت سیزده :
حمید با لحنی مطمئن پاسخ او را میدهد تا کمی هم که شده آرامش کند.
- خیالت تخت حاجی. شکور میگفت اون موقع که فرار کردن دو سه روز بعدش یه مشت استخون نزدیک جاده پیدا شده. حدس میزدن دختره گیر گرگا افتاده باشه. بعدشم ختم گرفتن واسهش تو ده و تمام. به فرض هم اگه طرف زنده بود تو این بیست و چند سال یه خبری از خودش میداد. مادرش هنوز زندهست. حداقل میاومد سر وقت مادرش. کسی رو جز اون نداشته.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰🥰
۵ ماه پیشپرنیا
2علی هم فک کنم حاجی طور زن ستیز باشه
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
پسر کو ندارد نشان از پدر تو بیگانه خوانش، مخوانش پسر
۱۰ ماه پیشهدی
2پس تاوان کارهای حاجی فرانکه😅
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
شایدم نقطهی روشن زندگیش. علی رو فراموش نکنین.🌺
۱ سال پیشحانیه
0تا این جا که خوب بود😊
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️
۱ سال پیشنازنین
1بله دوست دارم بفهمم عاقبت حاج اغا چی میشه
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نسترن
2خیلی خوب بود