از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت پانزده :
در حدسهایش هم مثل آن برگ کپی شناسنامه، رد پای دختری به نام افروز وسط بود. کسی که تنها دو بار او را دیده بود؛ وقتی که دختری پانزده شانزده ساله بود. بار اول نیمی از صورتش را با شال پوشانده بود. از پس آن شال قرمز رنگ با گلهای درشت سفید تنها چشمان درشت آهوییاش مشخص بود که آن زمان به نظر میآمد همدست شیطان باشند.
فرحناز بشقاب عباد را برداشت تا برایش از پلوی زعفرانی بکشد. نگاه عباد به بخ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰
۶ ماه پیشپرنیا
0دلبری هم بلده عاقا عطا🥰🥰
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
اوفففف...
۱۲ ماه پیشققنوس
0داستان جالبیست وخواننده را در گیر میکند
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
به مهر میخونید.💕🥰
۱ سال پیشنازنین
0خوب راهی در پیش گرفتی👌👌
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🙏🏻🙏🏻💋
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نسترن
4پس آقا عاشقم هست🥰