پارت پنجم :

با شنیدن نام شکور و افروز طوری متعجب شده که سوزن مغزش روی یک آدرس گیر کرده و فراتر از آن روستا را از یاد برده است. شکور چطور بعد از این همه سال یاد او کرده است؟ او که همان زمان باغش را گرفت و قرار شد غائله را برای همیشه ختم کند. حتی دهان خود و زن و بچه‌اش را هم همراه دهان افروز برای

با احترام، به اطلاع شما می‌رسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    2

    عطا پسرشه ؟؟؟

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • سمیرا

    0

    موفق باشی نویسنده عزیز

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشید مهربان.🥰🥰🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • زینب حیدرزاده

    0

    بله فعلا زوده

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بخونید و همراه عطای قصه باشید.❤️🥰

    ۱ سال پیش
  • دهقان دار

    1

    رمان خوبی ولی هنوز چیزی مشخص نیست فکر کنم عباد پدر ش باشه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    صبور باشید جانا. به زودی همه چیز مشخص میشه.🌺🌺

    ۱ سال پیش
  • آرزو

    0

    اطلاعات بیشتر میدادم

    ۱ سال پیش
  • کیمیا

    1

    سوال که زیاده منتها الان عباد افروز اینا چه ربطی بهم دارند؟

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    فامیلن. به زودی همه‌ینسبتا رو متوجه می‌شین.🥰

    ۱ سال پیش
  • صفورا

    0

    آرمان رمان خوشم امد

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • Asra

    1

    این پسر الان با عباد چه نسبتی داره🤔

    ۱ سال پیش
  • مهسا

    1

    تا اینجا که خوب بود امیدوارم مثل بقیه رمانا نشه که واسه انتقام ب دختر عباد نزدیک بشه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید.🌺🌺

    ۱ سال پیش
کپی شد!