پارت یک :

هوا گرگ و میش بود. آسمان سمت چپش کم کم داشت روشن می‌شد اما به سمت راست که نگاه می‌کرد هنوز تاریکی غالب بود. نور خورشید هنوز به روستایشان نرسیده بود. ضربان قلبش نسبت مستقیمی با پهن شدن دامان خورشید در آسمان داشت. نباید ریسک می‌کرد. حالا که قدم اول را برداشته بود، بازگشتش همه چیز

با احترام، به اطلاع شما می‌رسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • لی لی

    0

    قراره رمان برداشته بشه؟؟؟ من تازه شروعش کردممم😭

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بله لی لی جان. فردا حذف میشه🌸❤️

    ۳ ماه پیش
  • مریم

    0

    به نظر جالب میاد. ببینیم ادامه اش چطوره🙂

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    نویسنده عزیز تا چند وقت دیگه پارت های رمان هست چون من می خوام دوباره بخونم؟

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دوست عزیزم تا بیست و دوم فرصت دارید❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • نسترن

    5

    به نظر جالبه

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خوشحال میشم همراهی کنید.🥰

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه بانو

    0

    تمام قسمت هارو خوندم تا اخر.دلم برای افروز سوخت برگشتم قسمت اول ودوباره بخونم تا بتونم بهتر با افروز همدردی کنم. 💐قلمتون عالیه خانم اصغری

    ۶ ماه پیش
  • میترا

    2

    خیلی هیجان انگیز بود. به نظرم یه درام فوق العاده باشه.

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا

    2

    وااای چه بد ، من که دلم گرفت بغض کردم چرا اینجوری اخه

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢💔

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    مصیبت‌نامه‌ی افروز تازه داره شروع میه.💔

    ۱۱ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    درموندگی و دردی که میکشه رو با این توصیف قشنگ ،حس کردم،😔😔

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💔💔💔❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • هستی

    1

    تااینجاکه عالی بود وبنظرجالب خواندنی میاد

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون عزیزم. 🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • Hju

    0

    Good googoo

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    به نظرم رمان قشنگی میاد اما برای اظهار نظر زوده من پارت دوم هستم

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خوشحالم که همراه من هستید. ❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • زینب حیدرزاده

    1

    جوری بیان می کند که احساس می کنی فیلم میبینی

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خوشحالم که چنین احساسی دارین.❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • میم

    0

    یه زن مظلوم زجر کشیده و داغون ولی مادر به طفل معصوم 😢

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    یه افروز طفلی...💔💔

    ۱ سال پیش
  • هانا

    1

    خیلی قشنگه👩🏻 🦯

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سپاسگزارم🌺

    ۱ سال پیش
  • معصومه

    0

    این زن چقدر بیچارس و نویسنده چقدر خوب بیان کرده

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    افروز خیلی سختی می‌کشه.💔💔

    ۱ سال پیش
کپی شد!