پارت دوم :
حرفهایش همچنان به سختی از دهانش بیرون میآمد. هر کلمهاش یک خط و نشان بود، یک نشان از تسلیم. برای لحظهای به دستانش نگاه کردم که در هم قلاب شده بودند. آنها، آن دستهای لرزان، هیچ چیزی برای پنهان کردن نداشتند. همهچیز برای من آشکار بود! از شکنجه کردنش منصرف شدم. نه چون دلم به حالش میسوخت، بلکه چون حالا به اندازه کافی او را به تسلیم رسانده بودم. همین سکوت و ترسش، آنقدر برای من شیرین بود که نیازی به هیچ چیزی دیگر نداشتم.
صدای نگهبان را شنیدم:
- کجا میرفتید رئیس؟!
صدایم را صاف کردم، اخم کرده پاسخ دادم:
- منو ببر خونه!...
نگهبان بیحرف سر تکان داد. ماشین به سمتی که من میخواستم حرکت کرد. ابروانم به هم محکم شده بودند. دخترک به سختی جابهجا شد. بدون اینکه نگاهش کنم، پرسیدم:
- چی شد از بازار بردهفروشها سر درآوردی؟
دخترک سر بلند کرد. به چشمانم نگاه نکرد. نفسش را سرد بیرون داد و با صدایی لرزان گفت:
- م... من... ف... فرار کردم...
ابرو بالا انداختم. نیشخند زدم. من او را میشناختم. بیشتر از او، برادرش را میشناختم. دست به سمت موهای ابریشمیاش بردم و با زمزمهای ترسناک کنار گوشش نجوا کردم:
- برادرت میدونه که تو الآن عروسک منی؟!
دخترک با وحشت نگاهم کرد. دندانهایم را به او نشان دادم. ماشین توقف کرد. با باز شدن در توسط نگهبان؛ از او جدا شدم؛ با غرور ادامه دادم:
- این رو ببر اتاقم... هویتش و اسم و تمام مشخصاتش رو تغییر بده... نمیخوام کسی بفهمه این دختره!
نگهبان مطیعانه سر تکان داد. از ماشین پیاده شدم و با ژست مغرورانهی خویش به سمت ویلا قدم برداشتم. نگاهی اجمالی به سرتاسر باغ انداختم و برای آلوارو که در انتهای باغ مشغول صحبت کردن با تلفن بود؛ دست تکان دادم. آلوارو با دیدنم لبخندی بر لب نشاند و به سمتم آمد. آغوشم را برایش باز کردم. صدایش مانند زمزمهای شیرین در گوشم پیچید:
- به خونه خوش اومدی... ملورینِ عزیزم!
به سمتش رفتم. او را در آغوش کشیدم و پس از سالها حس کردم جایی برای ماندن دارم. آغوش امن او برای من حکم یک زندگی را داشت. آلوارو مرا از خود جدا کرد و با لبخندی گرم و مهربان گفت:
- برگشتت بعد از شش سال به اینجا رو تبریک میگم مروارید سیاه.
خندهای کرده و دست به ته ریش سفیدش کشیدم و با شوخی پاسخ دادم:
- خیلی ممنون گرگ پیر...
از او فاصله گرفتم. دستش را رها نکردم. نگاهی به جمال باغ انداختم. صدای آرامش را شنیدم.
- راستش بعد از رفتن تو به ماموریت تصمیم گرفتم بیام آتلانتا، برای خودم و آیندهی تو نیاز بود، اینجا هم کسب و کار و گسترش بدم.
لبخندی زده و به درختان تنومند در باغ نگاه کردم. همانند برادر در کنار هم ایستاده بودند. برادرانی زیبا و محکم. تنومند بودنشان تحسینبرانگیز بود. با هم وارد ویلا شدیم. نگاهی به سر تا سر آن خانه سه طبقه انداختم. آلوارو همیشه برای خانههایی که انتخاب میکرد یک زیر زمین هم در نظر میگرفت. طبقه میانی یا همکف یک سالن بزرگ بود و احتمالا اتاق من در طبقهی بالا بود. با خنده دست آلوارو را رها کردم و در سالن چرخی زدم.
- اینجا جون میده برای جشن و پارتی!
آلوارو هم خندید و با اطمینان گفت:
- مطمئنم با دیدن زیرزمین نظرت عوض میشه!
ابرو بالا انداختم. به دنبال آلوارو به سمت یک ستون رفتم. آلوارو روی ستون دست کشید. همین طور کارش را ادامه داد که با صدای تیک آرامی کاشی کنار پایم باز شد. ابتدا کمی ترسیدم؛ ولی هیچ چیزی بروز ندادم. با خونسردی کنار رفتم. وقتی پلهها نمایان شد؛ آلوارو خیره به من اشاره کرد:
- برو پایین...
با نگاهی مشکوک ابرو بالا انداختم و به آرامی لب زدم:
- شرط اولِ ریاست... عدم اعتماد به بقیهست... پیرمردا مقدمتر هستن...
آلوارو خندید و دستی به صورتش کشید.
- خوب شرط و شروط و یاد گرفتی... ولی هنوز نفهمیدی من اونقدرام که تو میگی پیر نیستم دختر جون...
پشت سرش به راه افتادم، خوب به یادم مانده آخرین باری که گذاشتم در راه پله، آلوارو پشت سرم باشد؛ چگونه مابقی پلهها را غلت زدم تا رسیدم! باید شروط را یادم میماند. باید بیشتر از همه احتیاط میکردم. نفس عمیقی کشیدم و با خود مرور کردم:
- شرط دومِ ریاست... هیچ وقت نذار حرکت بعدیت و کسی بفهمه...
پیش از اینکه آلوارو حرفم را تحلیل کند زیر پایش را خالی کردم. توقع این را داشت و خودش را نگه داشت؛ اما من کسی نبودم که به این راحتیها تسلیم شود. او را هل دادم. اینبار دیگر نتوانست طاقت بیاورد و تقريباً پلههای آخر را پرت شد پایین. خندهای کردم و درحالی که از بالای سرش میگذشتم با غرور گفتم:
- دیدی پیر شدی آلوارو!... دیگه مثل جوونیات نیستی.
آلوارو با یک حرکت از روی زمین بلند شد. با چشمانی ریز شده پرسید:
- دلت دعوا میخواد بچه؟!
گردن کج کرده و با اشتیاق لب زدم:
- خیلی وقته تا سر حد مرگ با یکی کتک کاری نکردم!
آلوارو ابرو بالا انداخت و خطاب به من با سر به پشت سرم اشاره کرد و لب زد:
- خب پس ببین چی برات ساختم...
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
sky
0این کتایون همون خواهر زال هستش؟ وقتی که پارت اخر فصل۱ رفت خونه دوستش و افراد زمهریر دنبالشون بودن گرفتنش؟
۱۱ ماه پیشsky
0بعد از اینکه چندپارت اینجا خوندم متوجه شدم که جلد اول هم داره. رفتم جلد اول رو کامل خوندم دوباره برگشتم😅
۱۱ ماه پیشثریا
0دختره بیچاره مثل اینکه گیر بد کسی افتادی🥲
۱۲ ماه پیشسارا
0اولین باره رمان فارسی می خوانم و واقعا عالیه مرسیی
۱۲ ماه پیش
ملیکا کاظمی | نویسنده رمان
خیلی خوشحالم که به نگاهت خوش نشسته گلم
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
0پس خواهر زال رو گرفتن