پارت شانزده :


«سپیدار»
با خشم به سمت مردی که مقابلم ایستاده بود حمله کردم. مشت‌هایم را دقیق، شمرده شمرده و با برنامه‌ریزی ابتدا روی پهلو، سینه، دست و سرش فرو آوردم. سرعتم زیاد بود و فرصت دفاع نداشت. با درد نگاهم می‌کرد. با خشم زیر پایش را خالی کردم و مشت آخر را با قدرت به قفسه‌ی سینه‌اش کوبیدم. سینه‌اش با صدایی مهیب شکست. ضربه‌ی بعدی را با قدرت بیشتری زدم. سینه‌اش شکافته شد و مقداری خون از ده

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
ارسال نظر برای این رمان قفل شده است
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیلین

    0

    با سلام ملی عزیز باز من اومدم سپیدار و فعلا نظری نداریم ولی احساس میکنم ملورین و سپیدار باهم کاپل میشن

    ۲ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    درود عزیزم خوش اومدی. امیدوارم خوشت بیاد❤️

    ۲ ماه پیش
  • ثریا

    2

    چه وحشتناک بود سرنوشت اون دختر پلیس 👀

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!