پارت یک :

***
«فصل اول»
«طلوعی سیاه»
شنبه بیست و پنج نوامبر سال دو هزار و بیست و چهار... آتلانتا، ایالت جوجیا، ایالت متحده‌ی آمریکا... ساعت سه و نیم بامداد...
- این یکی چنده؟
پس از صدای بلند و لحن محکم من، سکوت سنگینی فضا را در برگرفت. فروشنده به چشمانم نگاه نکرد. تنها چیزی که از او می‌دیدم، لرزش دست‌هایش بود. انگار ناخواسته در پیله‌ای از ترس گرفتار شده بودند. تَنِش در هوا موج می‌زد و من مثل درنده‌ای وحشی منتظر حرکت بعدی او بودم. نگاهی به اطراف انداختم. دیوارها از خون و عرق آدم‌ها خیس بودند، بوی عفونت و فاضلاب فضا را پر کرده بود. در میان این تاریکی، تنها نور ضعیفی از لامپ‌های شکسته و نیمه‌سوخته‌ای که از سقف آویزان بودند، فضای بازار را روشن می‌کرد. صدای زنجیرهایی که به پاهای زندانیان بسته شده بود، مثل زوزه‌ی حیوانی وحشی به گوش می‌رسید. صدای کلفت و ضمخت فروشنده، اعصابم را خطی خطی کرد:
- این یکی... فروشی نیست!...
چهره‌ی فروشنده برخلاف صدایش، زخمی و شکسته بود؛ انگار که خود را در برابر طوفانی بی‌رحم تسلیم کرده. هیچ شجاعتی در صدایش نبود. فقط ترس بود، ترسی که از هر کلمه‌اش بیرون می‌زد. لبخندی مغرور و بی‌رحمانه زدم. بدون این‌که نگاه از او بردارم، به نگهبان اشاره کردم. مردی با هیکلی عظیم و عضلاتی پیچ در پیچ، قدم به جلو گذاشت. نگهبان، همان‌طور که نگاهش از سایه‌ها بیرون می‌زد، یقه‌ی فروشنده را گرفت و فشار داد. صدای شکستن چیزی در دستانش به گوش رسید، شاید صدای خرد شدن استخوان‌هایش بود، شاید هم غرورش! صدایم را تقریباً بالا بردم:
- من این رو می‌خوام! یا می‌فروشیش، یا به زور می‌برمش!
دست‌هایم از جیبم بیرون آمد. خون در رگ‌هایم همچنان به آرامی می‌جوشید، اما این آرامش در زیر پوست، تنها قضاوت من را در لحظه‌ای که به گوشه‌ای از اتاق نگاه می‌کردم، تقویت می‌کرد. آن دخترک را زیر نظر داشتم. پوستی سفید داشت. بدنش لرزان بود؛ طوری که انگار هیچ چیزی جز امیدهای گمشده در آن باقی نمانده. انگار که ترس در چشم‌هایش حک شده بود. نمی‌دانستم، شاید هر انسانی که به این نقطه رسیده باشد، دیگر امیدی نخواهد داشت. ولی او، برای من همان چیزی بود که می‌خواستم. برگ برنده‌ای که باید در دستان من می‌لغزید.
فروشنده آب دهانش را به سختی فرو داد، صدای تنفسش سنگین و پر از اضطراب بود. صدای لرزان فروشنده مرا از فکر بیرون آورد.
- م... معذرت می‌خواهم... هیچ قصدی نداشتم...
نیشخند زدم. همه‌شان همین بودند. در ابتدا صدا کلفت می‌کردن، سینه جلو می‌داند و با غرور سخن می‌گفتند؛ اما بعد که می‌فهمیدند من کیستم، به موش ترسو و بی‌چاره‌ای تبدیل می‌شدند که می‌داند من چه کسی هستم! حرف‌های فروشنده در میان فضا گم شد؛ اما من فقط سکوت کردم. هیچ نیازی به توضیح نداشتم. از لحظه‌ای که وارد این بازار شدم، تصمیمم گرفته شده بود. انتخاب‌ها در این دنیا برای من محدود نشده‌اند و من هر چیزی که می‌خواستم را به دست می‌آوردم! صدایم را صاف کردم و با لحنی مغرور گفتم:
- یا می‌فروشیش، یا با زور می‌برمش. انتخاب با توئه!
فروشنده نفس عمیقی کشید، انگار که توان نداشت بیشتر از این دوام بیاورد. چشم‌هایش به دخترک افتاد، می‌توانستم ببینم که برای لحظه‌ای با خود می‌جنگید. شاید نگران بود که برای این معامله، یک چیز با ارزش را برای همیشه از دست بدهد؛ اما چاره‌ای نداشت. فشارِ سنگینِ نگاهِ من و نگهبان درشت‌هیکل، تمام توانش را نابود کرده بود:
- ب... بله. می‌فروشمش...
صدایش بریده‌بریده بود. نگاهش به زمین دوخته شده بود، مثل کسی که تنها باید منتظر نابودی خود باشد. دستش را به سمت جعبه‌ای کوچک که در کنارش قرار داشت دراز کرد و از آن کاغذی بیرون آورد. سندِ مالکیت آن دخترک... بهایی که قرار بود برای روحی بی‌دفاعش پرداخت شود. کاغذ را به سمتم گرفت و با صدایی آرام گفت:
- بگیر، قیمتش توی سند ذکر شده...
دستش لرزان بود و کاغذ را به من داد. من نگاهش نکردم، فقط کیفم را باز کردم و مقدار پولی که خواسته بود را روی میز انداختم. او مثل کسی که از دستانش چیزی را گرفته و حالا آن را برای همیشه از دست داده، پول‌ها را برداشت. به طرف دخترک برگشتم. هنوز همان‌طور در گوشه‌ای نشسته بود، چشم‌هایش پر از ترس و ناباوری بود. یک لحظه دیگر، فقط یک لحظه، به نظر رسید که می‌خواهد بلند شود و فرار کند‌؛ اما صدای زنجیرهایش مثل طنابی او را محکم به زمین چسباند. نگهبان دستش را به طرف او دراز کرد و بازوی ضعیفش را گرفت. لحظه‌ای دست و پا زد، اما توان مقاومت نداشت.
- بریم.
صدای خشک و بی‌احساس نگهبان مرا از افکارم بیرون کشید. دستانم هنوز به یاد آن خریدارهای دیگر در بازار، لرزان بود. مثل همیشه، چیزی از این معامله‌ها در من نمانده بود. فقط یک چیز مهم بود: «هدفم»
در حالی که دخترک میان دست‌های مرد درشت‌هیکل کشیده می‌شد، به آرامی قدم برداشتم. هیچ کسی جرأت نزدیک شدن نداشت. همه عقب می‌کشیدند، مثل مارهایی که از سرما فرار می‌کنند. هیچ چیزی مهم‌تر از این لحظه نبود. فروشنده در گوشه‌ای ایستاده بود، مثل کسی که از دنیا دل کنده و تنها چیزی که از آن باقی مانده بود، یک نام ناپدید بود. ماشین‌هایی که در انتظار ما بودند، در تاریکی شب به چشم نمی‌آمدند؛ اما من می‌دانستم که هیچ‌چیز نمی‌تواند من را از این مسیر منحرف کند. دخترک در دستان نگهبان به سمت ماشین کشیده می‌شد. صدای چرخ‌های ماشین‌های کوچک و بزرگ، سکوت محض را در دل شب می‌شکست. هیچ چیزی از این معامله‌ها نمی‌ماند، جز یک احساس سرد و بی‌روح... و من، من دوباره برده‌ی خودم بودم؛ برده‌ی چیزی که هیچ‌وقت به پایان نمی‌رسید! فضا همچنان تاریک و سنگین باقی ماند. احساس می‌کردم همه چیز، از لحظه‌ای که وارد این بازار شده بودم؛ یک بازی بود. تنها بازی‌ای که در آن، هیچ‌کس از پا نمی‌افتاد. مگر آن که خودش می‌خواست. به داخل ماشین که رفتم، چشم‌هایم همچنان به آن دخترک دوخته شده بود. دستانم به آرامی روی دسته‌ی صندلی ماشین می‌لغزیدند اما نگاه من، تیز و خیره به او بود؛ به چیزی که از او باقی مانده بود. هنوز هیچ حرفی از دهانش بیرون نیامده بود. سرش پایین بود، موهای سیاهش همچنان به گردنش چسبیده بود. بی‌صدایی او چیزی در درونم را می‌لرزاند. انگار هر سکوتش، فریادی بود که نمی‌توانست بیرون بیاید.
سرم را تکان دادم، با سر اشاره کردم تا او را به داخل ماشین بکشند. نگاه‌هایش فقط به زمین بود. درست مثل یک موجود بی‌جان که راه رفتن را از یاد برده بود. سر به زیر بودنش به هیچ‌وجه به نفعش نبود، ولی من این را می‌پسندیدم. باید سکوت می‌کرد. باید فقط می‌بود. گذاشتم برایش اینطور باقی بماند. با حرکت دستم، دخترک را به سمت داخل ماشین هدایت کردند. قدم‌هایش مثل کسی که پاهایش در گِل گیر کرده بود، کند و سنگین بود. داخل ماشین نشستم، و آنجا در سکوت سنگین اتاقک فلزی، چیزی بیشتر از این سکوت وجود نداشت. او به گوشه‌ای خزید و بدنش را جمع کرد. می‌دانستم که بدنش به من تعلق دارد، حالا دیگر هیچ‌کس به جز من نمی‌توانست او را لمس کند. پوست سفید و بی‌روحش، تنها دارایی‌ای بود که او داشت و من می‌توانستم هر طور که می‌خواستم با آن بازی کنم! چشمانم به گردن باریکش افتاد. زخم کهنه‌ای که هنوز خون در آن جریان داشت، مثل علامتی بر بدنش حک شده بود. بی‌رحمانه به آن نگاه کردم و آرام از او پرسیدم: «اسمت چیه؟!»
دست‌هایش در هم قفل شده بودند و بدنش بیشتر در خود جمع شده بود. انگار که از هر کلمه‌ی من می‌ترسید، از هر کلمه‌ای که ممکن بود او را بیشتر در بند کند. هر ثانیه‌ی سکوتش، ضربه‌ای به اعصابم بود. تاخیرش مرا عصبی می‌کرد، اما بعد از لحظه‌ای سکوت، کلماتی از دهانش بیرون آمد که مثل زمزمه‌ای از اعماق یک دریاچه‌ی تاریک به گوشم رسید:
- ک... کتایون... اسمم کتایون هست.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
ارسال نظر برای این رمان قفل شده است
آخرین نظرات ارسال شده
  • سوگند

    0

    عالی بود ❤️❤️😁😁😁❤️❤️❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    واییییییی دارم از خوشحالی بال درمیارم

    ۱۲ ماه پیش
  • الان

    0

    عالللللللییییییی

    ۱۲ ماه پیش
  • کوثر

    0

    حالاکه میبینم خوبه

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    0

    👋🏻من جلد قبل رو نخوندم ممکنه اینجا داستان رو متوجه نشم یا کاملا داستانش جداس🧐

    ۱ سال پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    داستان ها بهم مربوطن عزیزم ولی اگر اینجوری راحت‌تری خب، امیدوارم جلد دوم به نگاهت خوش بشینه

    ۱ سال پیش
  • sky

    0

    به نظر جالب میاد! لذت بردم❤

    ۱ سال پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    خوشحالم که خوشت اومده زیبا. ❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!