پارت یازده :
متعجب به او خیره شدم. من هنوز آماده نبودم. نتنها آمادهی تمرین، بلکه من حتی آمادهی ایستادن هم نبودم. مرد چوبی به سمتم پرت کرد. چوب را گرفتم. یک میلهی بلند چوبی که قطعاً ضرباتش درد داشتند. مرد به سمتم یورش آورد. ترسیده به جای مبارزه با او میله را انداختم و فرار کردم. خواستم از جایی که از آن وارد شدم خارج شودم که مردی بلند قد از پلهها پایین آمد. چهرهی عبوسی داشت و همانند آن زن به اطراف ن
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

ملیکا کاظمی | نویسنده رمان
ملورین میدونه. راستش سرگذشت برفین و زال توی جلد اول باز شده.
۱۱ ماه پیشFmzh
1آخ چه ظالمه این زن حتی یک ذره دلش نسوخت به حالش ،ممنونم از شما نویسنده عزیز،بسیار زیباست
۱۱ ماه پیش
ملیکا کاظمی | نویسنده رمان
این تازه بخشی از ماجراست. خوشحالم که خوشت اومده عزیزم
۱۱ ماه پیشsky
1زیباست...منتظر ادامه رمانم👍
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ثریا
0اوه اگه ملورین بفهمه که برفین نامی به زال نزدیک شده چه میکنه🙁