پارت هفده :

بی هیچ حرفی پرونده را از او گرفتم. این هم عملیات جدید من بود. شاید هم آخرین عملیات من!... از این به بعد چیزی که از من در این پرونده‌ها می‌ماند دیگر آن فرد قبلی نیست. مرد و آن دختر ترسویش رفتند. وقتی رفتند کلاغم به سمتم آمد و با صدایش مرا از فکر بیرون آورد. در این روستای متروکه، جز من و کلاغ‌ها هیچ کس دیگری نبود. جای خوبی برای سکونت بود و دوستش داشتم. چون همه‌جا تاریک بود، از چراغقوه استفاده ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
ارسال نظر برای این رمان قفل شده است
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    3

    کتایون چه خوشکله🥲🌹

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!