پارت چهارم :


نفسم را به شدت بیرون دادم. با خشم داد زدم:
- برو گمشو مرتیکه‌ی احمق... به چه حقی بدون اجازه میای تو؟
نگهبان که با شنیدن صدای بلندم کمی جا خورد. با وحشت و لکنت گفت:
- گفتن... واجبه، وگرنه من غلط بکنم مزاحم شما بشم.
خواستم با خشم به سمتش بروم که آلوارو بازویم را گرفت و Ø

رمان مورد نظر به علت ویرایش تا اطلاع ثانوی امکان عضویت ندارد. با تشکر از صبر و شکیبایی شما مخاطبین عزیز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • افسانه

    0

    تا اینجا مورد خاصی نظرم را جلب نکرده

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    0

    نه ازش خوشم اومد از اون شخصیت هاس که هم رو مخن هم دوست داشتنی😜🤗 خسته نباشی گلم 💓

    ۱ سال پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    اگه نظرت ملورینه که باید بهت بگم آره، من خودم عاشقشم😅🤭

    ۱ سال پیش
کپی شد!