پارت چهارم :


نفسم را به شدت بیرون دادم. با خشم داد زدم:

- برو گمشو مرتیکه‌ی احمق... به چه حقی بدون اجازه میای تو؟

نگهبان که با شنیدن صدای بلندم کمی جا خورد. با وحشت و لکنت گفت:

- گفتن... واجبه، وگرنه من غلط بکنم مزاحم شما بشم.

خوا ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!