پارت چهارم :
نفسم را به شدت بیرون دادم. با خشم داد زدم:
- برو گمشو مرتیکهی احمق... به چه حقی بدون اجازه میای تو؟
نگهبان که با شنیدن صدای بلندم کمی جا خورد. با وحشت و لکنت گفت:
- گفتن... واجبه، وگرنه من غلط بکنم مزاحم شما بشم.
خواستم با خشم به سمتش بروم که آلوارو بازویم را گرفت و Øرمان مورد نظر به علت ویرایش تا اطلاع ثانوی امکان عضویت ندارد. با تشکر از صبر و شکیبایی شما مخاطبین عزیز

لطفا صبر کنید...

افسانه
0تا اینجا مورد خاصی نظرم را جلب نکرده