پارت سوم :
با تعجب چرخیدم که نگاهم به سالن روبهرویم افتاد. به معنای واقعی کلمه خشکم زد. مات و مبهوت به سالن ورزشی مقابلم خیره شدم. سالنی با ترکیب رنگ سیاه و سفید. سمت راست پر از اسلحه و وسایل شکنجه... سمت چپ سه کیسه بوکس و طناب و دستکش بوکس... سر تا سر سالن هم پر بود از آیینه. با شنیدن صدای آلوارو آن هم دقیقاً کنار گوشم، کمی از جا پریدم.
- چطوره؟ خوشت اومد بچه؟
به سمتش چرخیدم و با چهرهای کاملاً جدی لب زدم:
- نه...
از مقابلش گذشتم. لبم را گزیدم و به سمتش چرخیدم. با تمام توان به سمتش حرکت کردم و از کمرش بالا رفتم. از پشت او را در آغوش کشیدم و فریاد زدم:
- این بینظیرترین چیزیه که تا حالا داشتم...
چون توقع این حرکتم را نداشت کمی خم شد؛ ولی بدن ورزشکاریاش به او اجازهی شکست در مقابل من را نمیداد. دست دور گردنش انداختم و پاهایم را دور شکمش حلقه کردم. با لبخندی خبیث لب زدم:
- میدونستی که الآن میتونم بکشمت؟!
بعد هم حلقهی دستم را تنگتر کردم. آلوارو خندهای کرد و با لحنی مرموز گفت:
- این گرگ پیر بیشتر از اینکه تو بخوای بکشیش تجربه داره توله...
دستش را زیر زانوهایم برد و مرا به سمت بالا هدایت کرد:
- فکر کردی چون سنم بالا رفته نمیتونم مثل قدیما کولت کنم؟!
خندهای کردم و برای به چالش کشیدنش گفتم:
- حس کردم شاید لازم باشه یکم ورزش کنی ماهیچههات قوی شه...
آلوارو دستش را محکمتر کرد و خبیثانه لب زد:
- حالا اگه میتونه بیا پایین ببینم...
چند باری این را تمرین کرده بودم. خندهای کردم و دستم را از دور گرنش برداشتم. کاملاً خم شدم. صدای قولنج کمرم بلند شد؛ اما اهمیتی ندادم و خود را به مچ پای آلوارو رساندم. آلوارو فوراً حرکتم را حدس زد و پایش را جلو برد. با نگرانی گفت:
- هزار بار گفتم این حرکت و نزن کمرت خرد میشه.
از حواس پرتیاش سوءاستفاده کردم و مچ پایش را گرفتم پایش را به سمت خود کشیدم؛ که باعث شد تعادلش را از دست بدهد و روی زمین بیافتد. چون هیکل او روی پاهایم افتاد؛ کمی دردم گرفت ولی خندهای کردم و لباسم را پایین دادم.
- دیدی باختی پیرمرد؟!
آلوارو کمی جابهجا شد و غرولندی کرد:
- پات، صاف رفت توی دندهم... یکم مراعات کن دختر، من همسن باباتم!
خندیدم و از او جدا شدم. با لحنی شاد و سرخوش گفتم:
- پس قبول کردی که پیر شدی!
آلوارو سریع از سر جایش بلند شد و دستی به موهای جوگندمیاش کشید. نیم نگاهی به من انداخت و با غرور زمزمه کرد:
- خودت پیر شدی... من تازه اول جوونیمه!
ابرو بالا انداختم و مشتی به بازوی بزرگش زدم؛ حتی در آستانهی چهل و هشت سالگی هم هیکلی ورزیده و ورزشکاری داشت:
- خیلی خب، حالا که اینقدر ادعا داری بیا مبارزه کنیم!
آلوارو با نگاهی تیزبین خیرهام شد. قولنج گردنش را شکاند و گفت:
- خیلی سرت باد داره بچه جون... میخوای با کسی که بهت راه رفتن یاد داده مسابقه دو بذاری؟!
خندیدم و با غرور جوابش را دادم:
- تو که بهم راه رفتن یاد ندادی... من خودم راه رفتن و یاد گرفتم.
آلوارو چشمانش را ریز کرد. با حالت حمله ايستادم و ادامه دادم:
- دِ یالا... بجنب گرگ پیر، چون سنی ازت گذشته قول میدم بهت رحم کنم.
آلوارو مشتهایش را بالا آورد و با نیشخند پاسخ داد:
- برو به عمت رحم کن دخترجون... آلوارو سانز گرگ میدونِ...
مشتی به سمتم پرتاب کرد که خیلی سریع جا خالی دادم و با تک خندهای مغرور گفتم:
- هرچی نباشه منم ملورین سانزم... نشون میدم خونِ کی تو رگامه!
آلوارو خندهای کرد. دوباره حمله کرد که اینبار به محض دفاع چنان ضربهای به فکش زدم که صدای استخوانش کل سالن را پر کرد. آلوارو ولی بدون رحم و صبر برای تلافی مشتی به بازویم زد. دردم گرفت ولی خندیدم. شرطِ سوم ریاست... هیچگاه نگذار دشمن زجر کشیدنت را ببیند. گریه در برابر دشمت مثل خونریزی در برابر گرگ است. آلوارو زیر پایم را خالی کرد. تعادلم را از دست دادم؛ اما پیش از زمین خوردن، آلوارو را هم همراه خودم زمین زدم. شرط چهارم ریاست، هیچگاه زمین خوردنت را نشان کسی نده... اگر کسی سعی کرد تو را زمین بزند، تو هم او را زمین بزن! همینطور درگیر بودیم. تازه بدنم برای دعوا و مبارزهای جانانه گرم شده بود که صدای شخصی به مبارزه ما پایان داد.
- رئیس از سمت پایگاه اومدن میخوان شما و مروارید سیاه و ببینن.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
فرشته
0بله تا اینجا عالی بود
۱۱ ماه پیشسهیل۲۹
3یعنی آلوارو کشته نشد🤔 خیلی جالب و غیر منتظره!!
۱۱ ماه پیش
ملیکا کاظمی | نویسنده رمان
تو جلد اول حرفی از مرگ این شخصیت گفته نشد. حتی توی نسخهی قدیمی به سردی یخ هم آلوارو زنده بود
۱۱ ماه پیشsky
2یعنی خریدار کتایون، یه دختره؟!! اخه گفت ملورین!
۱۱ ماه پیش
ملیکا کاظمی | نویسنده رمان
جلوتر متوجهش میشی 🤭
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
0یه سوال چرا یادم نمیاد آلوارو کیه