پارت هجده :
«کتایون»
ترسیده به چهرهی برزخی ملورین نگاه میکردم. فالگوش ایستاده بودم و حرفهایشان را شنیده بودم. ملورین با خشم دست به موهایم برد. به گریه افتادم. دستش را گرفتم و با بغض لب زدم:
- م... من... م... من...
ملورین موهایم را کشید و من را همراه خودش از زیر زمین خارج کرد. از شدت ترس به خود میلرزیدم. من فقط ایستاده بودم تا کمی اطلاعات به دست بیاورم. ای کاش اینکار را نمیکردم. ای کاش پا

لطفا صبر کنید...

آیلین
0با توجه به شناختی که از برفین دارم کتایون خزعبلاتی بیش نمیگه