پارت هجده :


«کتایون»
ترسیده به چهره‌ی برزخی ملورین نگاه می‌کردم. فالگوش ایستاده بودم و حرف‌هایشان را شنیده بودم. ملورین با خشم دست به موهایم برد. به گریه افتادم. دستش را گرفتم و با بغض لب زدم:
- م... من... م... من...
ملورین موهایم را کشید و من را همراه خودش از زیر زمین خارج کرد. از شدت ترس به خود می‌لرزیدم. من فقط ایستاده بودم تا کمی اطلاعات به دست بیاورم. ای کاش اینکار را نمی‌کردم. ای کاش پا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
ارسال نظر برای این رمان قفل شده است
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیلین

    0

    با توجه به شناختی که از برفین دارم کتایون خزعبلاتی بیش نمیگه

    ۲ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    امیدوارم همینطور باشه😁

    ۲ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    1

    به نظرم کتایون بد برداشت کرده

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!