پارت نوزده :


اشک‌هایم گلوله‌های بارانی بودند که بر پوستم غلت می‌زدند. ملورین نفس عمیقی کشید. سرد و بی‌احساس دست روی شانه‌ام گذاشت و به آرامی لب زد: «کار امشبت و فراموش می‌کنم؛ به شرطی که تو از فردا با هویت جدیدت کنار بیای!»
نگاهش کردم. ممنونش بودم. گاه اینکه یک نفر فقط برایت شنونده باشد کافی‌ست... گاهی تو حتی سعی به درک شدن توسط شخص دیگری نداری... گاه فقط می‌خواهی شنیده شوی؛ همانند نُت‌های ی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
ارسال نظر برای این رمان قفل شده است
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل۲۹

    2

    چقد عکسا جذابن 😭😭 سپیدار کیه؟ مهره ی جدیده؟

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!