پارت نوزده :
اشکهایم گلولههای بارانی بودند که بر پوستم غلت میزدند. ملورین نفس عمیقی کشید. سرد و بیاحساس دست روی شانهام گذاشت و به آرامی لب زد: «کار امشبت و فراموش میکنم؛ به شرطی که تو از فردا با هویت جدیدت کنار بیای!»
نگاهش کردم. ممنونش بودم. گاه اینکه یک نفر فقط برایت شنونده باشد کافیست... گاهی تو حتی سعی به درک شدن توسط شخص دیگری نداری... گاه فقط میخواهی شنیده شوی؛ همانند نُتهای ی
لطفا صبر کنید...

سهیل۲۹
2چقد عکسا جذابن 😭😭 سپیدار کیه؟ مهره ی جدیده؟