پارت هفتم :
دستم را به نشانه سکوت بالا بردم. حوصله توجیههایش را نداشتم. درحالی که بالشت پشتسرم را درست میکردم زمزمه کردم:
- گفتم که... تو نیومدی اینجا کلفتی... اومدی کار کنی، اومدی به اونی تبدیل بشی که من میخوام.
ساعدم را روی چشمم گذاشتم. خسته بودم و نور اتاق بیش از حد آزارم میدارمان مورد نظر به علت ویرایش تا اطلاع ثانوی امکان عضویت ندارد. با تشکر از صبر و شکیبایی شما مخاطبین عزیز
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
فرشته
0هیچ چیزی میدونم داستان جالبیه
۱ سال پیشفرشته
0تا الان وقتی متوجه شدم طرف دختره
۱ سال پیشثریا
0خسته نباشین موضوع جالبی داره احتمالا سعی میکنه مامور رو عاشق خودش بکنه👀
۱ سال پیش
ملیکا کاظمی | نویسنده رمان
شخصیت محوری یکم جلوتر ازش رو نمایی میشه. یکم صبر کنین، قول میدم خوشتون بیاد😁
۱ سال پیشsky
2یعنی پلیسا از وجود فلش توی بدن جاسوسشون که مرده بی اطلاعن که خودشون درش نمیارن؟ اگه نمیدونن پس حضور مامورا اطراف قبر به چه علته؟؟
۱ سال پیش
ملیکا کاظمی | نویسنده رمان
توضیحات بیشتر توی قسمتهای آینده رمان ارائه شده عزیزم. امیدوارم به نگاهت خوش نشسته باشه
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
0بح بح چه زیبا واقعا عالی داره میره جلو