پارت یک :
زیبای لعنتی
ساعت 6 صبح بود که با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم ،بی حوصله صدایش را قطع کردم و به دنبال کش مویم گشتم.
رو به آینه ایستادم و موهایم را محکم کشیدم و با کش بستم .
خمیازه کشان به سمت آشپزخانه رفتم تا بساط صبحانه را آماده کنم.... مهدی شب کار بود و وقتی صبح ها به خانه می آمد دوست نداشت خواب باشم.
قبل از چیدن میز صبحانه دوباره دستی به موهایم کشیدم تا مطمئن شوم هیچ تار مویی از موهایم جدا نشده باشد.
لخ لخ کنان به سمت دستشویی رفتم ،این ساعت بیدار شدن را اصلا دوست نداشتم ....آخر مگر اینجا پادگان بود؟؟!!
بی حوصله روی صندلی نشستم و منتظر آمدنش شدم .
او می آمد صبحانه را می خورد و بعد هم راحت می خوابید و این من بودم که دیگرخوابم نمی برد و مجبور بودم تمام وقت خودم را با برنامه های تلویزیونی مشغول کنم.
بلاخره آمد......از فکر و خیال دست کشیدم و در دل آرزو کردم که ای کاش شب کاریهایش به پایان برسد و روز کار شود.
به خاطر شب کاری و نخوابیدن چشمهایش ورم کرده بود و خون افتاده بود....خسته بود می دانستم.
سریع برایش چایی شیرین را در ماگ بزرگ مورد علاقه اش درست کردم و روی میز کنار دستش گذاشتم .
هر دو با هم در سکوت مشغول خوردن صبحانه شدیم.
با ضربه ای که روی میز زد از شدت ترس لقمه از دستم افتاد و با ترس به مهدی خیره شدم.
مهدی با چشمایش که پر بود از نفرت و انزجار به من خیره شده بود و یک تار مو را به من نشان می داد.
ـ موی تو روی میز صبحانه چیکار میکنه؟؟!
ـ مــــــن...........
ـ هیـــــس ، هیچی نگو......صد بار بهت گفتم اون موهات رو جمع کن .
ـ خُب جمع کردم....
ـ پس این چیه؟.....این چیه تو دستم ؟؟......هـــــــان......
با هان بلندی که گفت دوباره ترسیدم ،ولی ترجیح دادم جوابش را ندهم تا اوضاع بدتر از این نشود.
ـ یا این لعنتی ها رو جمع کن یا عرضه نگهداریشون رو نداری کوتاهشون کن!!
با شنیدن کلمه ی لعنتی از دهانش خاطرات گذشته به ذهنم هجوم آوردند.
مهدی عصبانی از سر میز بلند شد و لقمه ی درون دهانش را داخل سطل تف کرد.
ـ حالمون رو بهم زد با این موهاش.......
خیره به مسیر رفتن مهدی بودم ،ولی یاد و خاطره ی امین رهایم نمی کرد.
امین پسر عمویم بود....از همان دختر عمو ،پسرعموهایی بودیم که می گفتند عقدشان را در آسمان بسته اند.
هم بازی بچگی هم بودیم .....دوست و رفیق همیشگی ام بود.
خودمان قرارهایمان را با هم گذاشته بودیم ...او کار پیدا کند و من درسم را ادامه بدهم و بعد برای خواستگاری پا پیش بگذارد.
هر بار که موهایم را می دید ،قربان صدقه ام می رفت و یک شعر برای موهایم می گفت.
ـ من عاشق موهاتم .....مبادا یه روزی کوتاهشون کنی که من میمیرم.... این لعتنی ها منو روانی می کنند....این لعنتی ها رو خیلی دوست دارم....
و من لذت می بردم و می خندیدم و می خندیدم و حالا....
مهدی هم به موهایم لعنتی می گوید ، اما ....
امین برای داشتن سابقه ی کاری مجبور بود به عسلویه برود.
روزگارنخواست که امین بماندومهدی جایش راگرفت.
هنوز هم جای خالی دستان امین را لا به لای موهایم حس می کردم و این کمبود درد داشت ....درد....
فردای آن روز وقتی ساعت 6 صبح آلارم گوشی به صدا در آمد ؛کش موهایم را برنداشتم ...رو به روی آینه ایستادم .
بلندی موهایم تا پایین کمرم می رسید.
قیچی را بدون معطلی برداشتم ...موهایم را از کنار گوشم محکم گرفتم و.......
وکوتاه کردم.....
ساعت 6 صبح بود مهدی به گوشی ام زنگ میزد .....و امین رو به رویم در آینه به موهای در دستم نگاه می کرد و می گریست .
ومن با یک دسته موی مشکی در دستانم به سمت آشپزخانه می روم.
امین و مهدی هر دو به موهایم لعنتی می گفتند .
اما .....
این لعنتی کجا ؟! .....و آن لعنتی کجا؟!..........
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
سعیده
0پارت یکش خوب بود
۱ سال پیشخوب
0خالبخالبتالبببیببب
۱ سال پیشفاطمه
0عالی و خوب بود
۱ سال پیشهانیه
0عالی خیلی خوب
۱ سال پیشپری
0غمگین بود کاش اینجوری نبود
۱ سال پیشمیم
0یه جای کار مهدی میلنگه،هیچ مردی نمیخواد زن موهاشو کوتاه کنه مگه زیرسرش بلند شده باشه و اون زن براش مهم نباشه یا یه مشکلی داشته باشه که مجبوره این زندگی رو ادامه نده
۱ سال پیشپری
1عالیههه خیلی خوب و خفنه
۱ سال پیشهستی
2عالی خیلی خوشم آمد رمان قشنگی بنظرمیاد
۱ سال پیشمریم چاله کایی
2رومانت خوب است
۱ سال پیشسکینه عساکره
1عالیه غرق داستانش شدم
۱ سال پیشسحر
0خاص و جالبه ممنون نویسنده جان
۱ سال پیشسمیرا
0مشکل ریزش مو بود نه اندازه مو
۱ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
کوتاه کنی ریزش هم کمتر میشه
۱ سال پیشآسمان
0آخی طفلک 🥺🙏
۱ سال پیشSky
0داستانک غم انگیزی بود💔
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مشایخی
0به نظرم دلنوشته یک زن برایم جالب ست