پارت هفده :
ـ منتظر دعوایی؟!
دست از گره زدن نخ ها برداشت و با اخم شدیدی نگاهم کرد.
از تک و پا نیفتادم و طلبکارانه نگاهش کردم.
ـ چیه؟ مگه دروغ میگم؟.... من برام عجیب بود یه مرد فرش ببافه نه اون فکرهایی که تو سرتو!!!
بعد هم آرام ولی طوری که بشنود گفتم:
ـ سریع جبهه میگیره میخواد بیاد گردنمونُ بزنه
بعد هم رفتم و روی وحید را که از خستگی روی کتابش خوابش برده بود پتو کشیدم و مشغول جمع کردن و
لطفا صبر کنید...

میم
3بااینکه یبار خوندمش اما باز دوست دارم بخونمش 👏👏