پارت هفده :

ـ منتظر دعوایی؟!
دست از گره زدن نخ ها برداشت و با اخم شدیدی نگاهم کرد.
از تک و پا نیفتادم و طلبکارانه نگاهش کردم.
ـ چیه؟ مگه دروغ میگم؟.... من برام عجیب بود یه مرد فرش ببافه نه اون فکرهایی که تو سرتو!!!
بعد هم آرام ولی طوری که بشنود گفتم:
ـ سریع جبهه میگیره میخواد بیاد گردنمونُ بزنه
بعد هم رفتم و روی وحید را که از خستگی روی کتابش خوابش برده بود پتو کشیدم و مشغول جمع کردن و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    3

    بااینکه یبار خوندمش اما باز دوست دارم بخونمش 👏👏

    ۱ سال پیش
  • رستا

    4

    ای خدا چی بگم به کی لعنت بفرستم ب حمید یا پدری ک بلد نبود بچه خودش رو ببخشه و محبت بهش بکنه و درود ب سعید

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️