دوست داشتی؟
رمان فرشته ی من اثر فرشته تات شهدوست

رمان فرشته ی من

  • زبان فارسی
  • 144.5K 👁
  • 806 ❤️
  • 545 💬

خلاصه رمان اجتماعی فرشته ی من

رمان درباره ی دختری به اسم فرشته است که خانواده اش میخوان اونو به اجبار و به خاطر پول و به اصرار نامادریش بدن به یه پیرمرده پولدار در حالی که فرشته ۲۰ سالش بیشتر نیست. شب عروسیش قبل از عقد به کمک دوستش از خونه فرار می کنه و اینجوری مسیر زندگیش تغییر می کنه….

قسمتی از متن رمان فرشته ی من

توی چشمام خیره شد وبا عصبانیت گفت:تو اینجا چه غلطی می کنی؟مگه نباید الان خواب باشی؟
چشمام از تعجب گرد شد...تو دلم گفتم:ببخشید از شما اجازه نگرفتم تا از اتاقم بیام بیرون یه وقت مزاحم کار
شریفتون نشم...چه پررو بودااااااااا...اگه مردی دستتو بردار تا حالیت کنم...
دست وپا زدم که ولم کنه ولی محکمتر منو گرفت و گفت:انقدر وول نخور بچه...
بعد یه دستمال از تو جیبش در اورد وگرفت جلوی دماغم...
اروم اروم چشمام بسته شد و...دیگه چیزی نفهمیدم.
*******
اروم لای چشمامو باز کردم...شراره داشت تکونم می داد و صدام می کرد..
-فرشته...فرشته بلند شو چرا اینجا خوابیدی؟
گنگ و خواب الود نگاهش کردم و بعد سرمو چرخوندم و اطرافمو نگاه کردم..روی مبل توی پذیرایی بودم..من
اینجا چه کار می کنم؟من که....
با ترس رو به شراره گفتم:کوش؟کجاست؟کجا رفت؟
شراره با تعجب نگام کرد وگفت:چی میگی دختر؟کی کجاست؟
-همون..دزده...دیشب اینجا بود..کجا رفت؟
شراره با مسخرگی نگام کرد وگفت:توهم زدی دختر...پاشو برو یه اب یه دست و صورتت بزن شاید حالت اومد
سرجاش...
بعد غرغرکنان از کنارم بلند شد ورفت تو اشپزخونه..
من هم مات و مبهوت داشتم به این فکر می کردم که اون یارو چی شد؟کجا رفت؟اصلا کی بود؟!....مطمئن بودم
هیچ کدوم از اتفاقای دیشب توهم نبوده.. می دونستم تمومش واقعیت داشته...
یعنی واقعا دزد بود؟پس تو اشپزخونه چکار می کرد؟
گیج شده بودم ... بازم خوبه بلایی سرم نیاورد..جای شکرش باقی بود...
ادامه دارد...
امروز چهارشنبه بود و قرار بود مهمون بابا فرداشب برای شام بیاد خونمون...
به کل اون دزد و اون شب رو فراموش کرده بودم ودیگه بهش فکر نمی کردم.
شراره هنوز بهم نگفته بود که مهمونمون کیه..من هم ازش چیزی نپرسیده بودم درسته کنجکاو شده بودم ولی
غرورم اجازه نمی داد چیزی ازش بپرسم اصلا به من چه که کی قراره بیاد؟
روز پنجشنبه هر چی کار بود شراره ریخت روی سرم از اونجایی که اشپزیم بیست بود مجبورم کرد تمومه
غذاهای اون شب رو خودم به تنهایی بپزم که تعدادش به 5 نوع می رسید...با این وجود باید تعدادشون زیاد باشه
چون اگر 1 نفر باشه که این همه غذا براش زیاده...گرچه از شناختی که روی شراره داشتم می دونستم واسه
خودشیرینی هم شده 100 نوع غذا سفارش میده اونم واسه یه نفر..همیشه ازاینکه یکی ازش تعریف بکنه خوشش
می اومد...
بعد از درست کردن غذاها خونه رو جارو زدم و یه گردگیری حسابی هم کردم ..خونه از تمیزی برق
می زد...شراره هم رفته بود سر کار خودش ساعت 10 وقت ارایشگاه داشت بعد هم انتخاب لباس و کلا به خودش
بیشتر می رسید تا به خونه...این وسط من بودم که نقش خدمتکاره بی جیره و مواجب رو بازی می کردم.
وقتی کارام تموم شد شراره اومد توی اشپزخونه و یه نگاه به اطرافش وغذاها انداخت و بدون اینکه یه دستت درد
نکنه یا خسته نباشید ناقابل بگه فقط سرشو تکون داد و گفت:برو یه دوش بگیر یه لباس ابرومند هم بپوش..
نمی خوام ابرومون جلوی مهمونمون بره..زودباش...
بدون اینکه نگاش کنم از اشپزخونه رفتم بیرون..زنیکه انگار داره با زیردستش حرف می زنه...تو هم نمی گفتی
من قصد نداشتم مثله خدمتکارا لباس بپوشم.
رفتم توی اتاقم و یه دوش کوچیک گرفتم و یه کت و دامن سبز تیره پوشیدم که با رنگ چشمام ست شده بود ارایش
هم نکردم چون نیازی بهش نداشتم.یه شال سبز هم انداختم روی سرم و از اتاق رفتم بیرون..
همیشه دوست داشتم تمیز و مرتب به چشم بیام...اهل تجملات و بریز وبپاش نبودم و همیشه ساده
لباس می پوشیدم...اینجوری بیشتر دوست داشتم.
ساعت 8 بود که زنگ خونه رو زدن...بابام رفت سمت ایفن و دروباز کرد.
رفتم کنار بابا و شراره که جلوی در ایستاده بودن وایسادم ومنتظر شدم...فکر می کردم اینم یکیه مثله بقیه ی
دوستای بابام که امشب خونمون دعوته...
وقتی رسید جلوی در از دیدنش تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم..اخه دوستای بابام همیشه سنشون به 50 سال می رسید ولی این یه مرد تقریبا 40 ساله و بسیار خوش
پوش واتو کشیده بود...
با بابام دست داد و روبوسی کرد که بابام هم حسابی تحویلش گرفت.
بابا با خوشحالی گفت:سلام پارسا جان...خوش اومدی.
اون مرد که فهمیده بودم اسمش پارساست با خوشرویی ولی پرغرور رو به بابا گفت:ممنونم تهرانی جان...
شراره هم بی رو دروایسی باهاش دست داد و خوش امد گفت اون شب شراره یه کت و دامن ابی تیره پوشیده بود
که ساق پاهای خوش تراششو به خوبی به نمایش گذاشته بود..
پارسا که فهمیده بودم فامیلیش اینه همین که بهم رسید نگاه خاصی بهم انداخت که چیزی ازش نفهمیدم.
دستشو اورد جلو تا باهام دست بده..ولی من فقط سلام کردم و دستمو جلو نبردم که اونم حسابی دماغش سوخت و
دستشو جمع کرد...
رو به بابا گفت:دختر خانمته؟
بابا هم لبخند زد وگفت:درسته...فرشته عزیزه باباست...
تقریبا داشتم از تعجب پس می افتادم من عزیزه بابام بودم و خودم ازش بی خبر بودم؟


بیشتر بخوانید
نظرات رمان فرشته ی من
  • سارینا

    0

    خیلی قشنگ بود ♥️♥️♥️

    ۶ روز پیش
  • زهرا

    0

    ارزش خوندن نداشت ، چرت بود و زیادی راجب مشکلاتشون صحبت کردن میتونست روان تر بیان کنه نویسنده ، اصلا جذاب نبود طوری که آدم رو جذب خودش کنه ، پیشنهاد نمیکنم

    ۲ هفته پیش
  • مائده

    2

    عاشقتم نویسنده عالی بود رمانت خیلی خوب بود مچکرم ازت

    ۲ هفته پیش
  • پری

    2

    خیلی رمان قشنگی بود😍🥰

    ۳ هفته پیش
  • نسترن

    0

    خیلی رمان خوبیه هنوز تمومش نکردم فقط یه چیزی چرا هی داخل رومان میگه پیرمرد🥺🤣من خودم 22سالمع نامزدم 42وقتی تو رومان میگه پیرمرد احساس میکنم نامزد منم خیلی پیره

    ۳ هفته پیش
  • Maryam

    1

    بهترین رمان بود عالیه

    ۳ هفته پیش
  • فرناز

    1

    سلام کسی می دونه اسم این رمان دوستش بجای لباس عروس میپوششه که دوستش فرار کنه

    ۱ ماه پیش
  • ...

    1

    اگه منظورت رمانی هستش که شخصیت های اصلی هلنا و عطا هستن ، رمان آس دل

    ۱ ماه پیش
  • لنا

    0

    رمان آس دل

    ۳ هفته پیش
  • مریم

    0

    من تازه تمومش کردم اسمش یادم رفت ولی قشنگ نبود که

    ۳ هفته پیش
  • Eli

    0

    رمان زیبایی.بودممنون ازنویسنده عزیز

    ۳ هفته پیش
  • اتنا

    4

    بی شک میتونم بگم بهترین رمان بود عالییییی. میدونین از چی خوشم از اینکه مثل بقیه رمانا نبود که تا اعتراف میکردن تموم میشد و پایان اما این نبود ادامه پیدا کرد. واقعا قشنگ بود دست نویسنده هم درد نکنه ✨️🤍🎀🎀🎀🎀🥹

    ۴ هفته پیش
  • Hadis

    -1

    خیلی مسخره بود همش تو گذشته بودن همش صحبت گذشته بود درمورد عشق بین پرهام و فرشته درست حرفی نبود

    ۴ هفته پیش
  • فروزان

    2

    با تشکر از نویسنده عزیز خسته نباشید عالی بود 🌺🙏

    ۴ هفته پیش
  • Mahi

    1

    قشنگ بود بخونید پیشنهاد میشه

    ۴ هفته پیش
  • ..

    2

    عالییییی بود یکی از بهترین رمان هایی بود که خوندم .

    ۴ هفته پیش
  • Zeynab

    0

    واقعا خیلی ساده بود و توضیحات ش طولانی بود یهو میدیدی از دید یکی دیگه ست داره حرف میزنه ... مگه میشه بفهمه باباش بعد 20 سال یکی دیگه ست به راحتی قبول کنه ؟! از ۱۰ نمره ۳ میدم 😐

    ۱ ماه پیش
  • Raia

    1

    خیلی قشنگ بود مخصوصا اینکه آخرش خوش تموم شد

    ۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!