لیست کلیه پارتهای (مجموعه داستان) زیبای لعنتی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 20
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 1
زیبای لعنتی ساعت 6 صبح بود که با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم ،بی حوصله صدایش را قطع کردم و به دنبال کش مویم گشتم. رو به آینه ایستادم و موهایم را محکم کشیدم و با کش بستم . خمیازه کشان به سمت آشپزخانه رفتم تا بساط صبحانه را آماده کنم.... مهدی شب کار بود و وقتی صبح ها به خانه می آمد دوست ...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 2
نیش دوستی کسل و بی حوصله در حیاط قدم میزد...امشب قرار بود برای تولدش مهمانی خانوادگی بگیرند و مادر از همین حالا مشغول آماده کردن شام و وسایل مهمانی بود و دیگر وقت نمی کرد او را برای بازی کردن به پارک ببرد. دور حیاط خانه کمی راه رفت تا چیزی برای سرگرم کردن خودش پیدا...
بروزرسانی در : ۴۲۴ روز پیش
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 3
مریم کلی از نجات زنبور خوشحال شد ... بالا و پایین پرید و زنبوری را که به دورش می چرخید را نگاه می کرد. ـ بلاخره نجاتت دادم.... بلاخره به یکی کمک کردم .... دیدی زنبور کوچولو .... آخ جون .... آخ جون در این حین که مریم از خوشحالی بالا و پایین می پرید ،زنبور به مریم نزدیک شد و آرام روی دستش نشست. ...
بروزرسانی در : ۴۲۳ روز پیش
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 4
مامان دیگه داد نزن به دروازه قدیمی خانه خیره شد ... کلید را درون قفل انداخت اما در باز نمیشد.... قفل هم مانند خانه قدیمی شده بود... با تکان محکمی در را باز کرد. قدم به حیاط خانه گذاشت، خاطرات کودکی جلوی چشمانش ظاهر شدند.... چقدر در این حیاط و باغچه با برادرش بازی کرده بود......
بروزرسانی در : ۴۲۲ روز پیش
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 5
فلش از سرمای زیاد بدنش کرخت و بی حس شده بود.... دیگر مالیدن دستهایش به هم فایده ای نداشت و گرم نمیشد.... نمی دانست چه کار کند تا گرم شود. ناگهان با به خاطر آوردن چیزی از جایش بلند شد و به سمت حیاط دوید.... از همان جا جعبه های روی هم انبار شد...
بروزرسانی در : ۴۲۱ روز پیش
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 6
ـ نه این جوریام نیست، خیلی کاریِ... حالا شما یه کاری بهش بده خودت متوجه میشی. لبخند تلخی زد. عموهم به کار بلدی حنانه واقف بود و همیشه سر بی عرضه گیش به او سر کوفت میزد؟! خدمتکار ارباب سرش را به معنای باشه تکان داد و حنانه را به داخل خانه برد. ـ دختر جان چون سنت کمِ و این جوری که معلومِ عموت ...
بروزرسانی در : ۴۲۰ روز پیش
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 7
ـ نه نه.... به خداااا من اولین باری به عمارت میام، هیچ جا رو بلد نیستم. ـ سکینه خانم بهم گفت کل عمارت رو تمیز کنم...پذیرایی تموم شد اومدم سر وقت اتاق ها، نمی دوستم نباید وارد این اتاق بشم... ببخشید غلط کردم. یحیی سینی غذا را به سمت حنانه هل داد و گفت: ـ بخور دیگه... اشتهام داره باز کور میشه. ...
بروزرسانی در : ۴۱۹ روز پیش
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 8
ـ آی دختر جان، نمی دونم بگم خوش شانسی یا بد شانسی...آی. حنانه که از لحن سکینه خانم تعجب کرده بود پرسید: ـ چطور؟ ـ هم اینکه قراره تو عمارت اربابی زندگی کنی خیلی خوبه و هم اینکه قراره با ارباب زاده هم نشین بشی. مگه هم نشینی با پسر ارباب چه عیبی داره؟! ـ این حرف بین خودمون باشه اگه ارباب بفهمه ...
بروزرسانی در : ۴۱۷ روز پیش
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 9
نمی دانست چرا به حنانه حس مالکیت دارد!!! یحیی حالا هجده ساله و حنانه بیست ساله... یک دختر بیست ساله ی زیبا و شاداب و او....یک پسری هیجده ساله قوزی که حتی قدش هم کوتاهتر از زن ها بود. این کمبودها... این آرزوها عذابش می داد اما از دغدغه هایش حتی کلمه ای به زبان نمی آورد. حنانه حق داشت صاحب بهتری...
بروزرسانی در : ۴۱۶ روز پیش
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 10
وقتی حنانه به طور ناگهانی از گریه دست کشید... یحیی سرش را بلند کرد و به او خیره شد... حنانه یک جور خاصی به او نگاه می کرد. ـ تــو.... تو با من ازدواج میکنی؟ چشمهای یحیی از تعجب گرد شد. ـ چـــــــی؟!! ـ میگم با من ازدواج کن... تو تنها کسی هستی که تا حالا گذشته ی منو به روم نیاورده... تو تنها ک...
بروزرسانی در : ۴۱۵ روز پیش
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 11
کنکور به همرا دو قلوها سوار الاغ مش قاسم که شد از ترس دو دستی الاغ را چسبید که بر روی زمین نیفتد . این خواسته ی خودش بود،پس حق اعتراض هم نداشت... با هر حرکت تکان الاغ دلش بیشتر آشوب میشد... به یکباره ترس از افتادن را کنار گذاشت و از روی الاغ پایین پرید و خود را به کنار درخ...
بروزرسانی در : ۴۱۴ روز پیش
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 12
بعد از ظهر سیروان در طبقه ی بالا مشغول درس خواندن بود که صدای پدربزرگ را از بلندگوی مسجد شنید... پدربزرگ مردم روستا را به آماده شدن با سرما و برف و همچنین به تعمیر در و پنجره و ذخیره کردن آب و نفت و نان توصیه می کرد. سیروان توصیه های پدربزرگ را جدی نمی گرفت با اینکه هوا ابری بود... ولی از نظر سی...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 13
ـ الو سیروانم با شنیدن صدایش لبخندی روی لبانش نقش بست و آرام گرفت. ـ بله مامان ـ خوبی پسرم؟... خوبی عزیزم؟ ـ ممنون... خوبم مامان ـ دلم برای شنیدن صدات یه ذره شده بود... مرسی که زنگ زدی پسرم ـ وظیفه ام بود، باید زودتر زنگ میزدم... منم دلم برای شما خیلی تنگ شده ـ سیروان جان اوضاع روستا چطوره...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 14
سیروان کوله اش را روی دوشش انداخت تا به سراغ مردم روستا برود، اما قبل از رفتن برای گوسفندها و مرغ های داخل راهرو غذا ریخت و بعد رفت... به نظرش آمد یکی از گوسفندها حالش زیاد خوب نیست و شکمش هم ورم کرده بود... حتی موقعی که علوفه را جلویش گذاشت تمایلی به خوردن نداشت. سیروان به تک تک خانه ها سر زد و...
بروزرسانی در : ۴۱۰ روز پیش
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 15
اشتباه من با لرزش گوشی درون جیبم از فکر کردن دست کشیدم؛ با دیدن اسمش لبخند روی لبم نشست... زیر لب زمزمه کردم: ـ چیزی نمونده عزیزم.... الان همدیگه رو می بینیم دسته ی چمدان را به دست دیگرم دادم و به دنبال پلاک خانه شان گشتم؛ همان طور که با یک دست چمدان را به دنبال خو...
بروزرسانی در : ۴۰۹ روز پیش
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 16
ـ بشین دختر، حرفهام طول می کشه. حمید همیشه از آرام بودن پدرش و صبوریش حرف میزد اما نمی دانم چرا از شنیدن حرفهایی که می خواست بزند می ترسیدم. در انتهاترین قسمت اتاق کنار در ورودی نشستم؛ آمنه و سعید هم کنارش نشستند. ـ دختر جان جایی برای رفتن داری؟ بغض راه گلویم را بست و سرم را پایین انداختم و م...
بروزرسانی در : ۴۰۸ روز پیش
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 17
ـ منتظر دعوایی؟! دست از گره زدن نخ ها برداشت و با اخم شدیدی نگاهم کرد. از تک و پا نیفتادم و طلبکارانه نگاهش کردم. ـ چیه؟ مگه دروغ میگم؟.... من برام عجیب بود یه مرد فرش ببافه نه اون فکرهایی که تو سرتو!!! بعد هم آرام ولی طوری که بشنود گفتم: ـ سریع جبهه میگیره میخواد بیاد گردنمونُ بزنه بعد هم ...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 18
آمنه برایم گلهای فرش را مشخص می کرد و من گره میزدم؛ البته چون زیاد در کنار او و سعید فرش بافته بودم حالا خودم تشخیص می دادم که کجا را با چه نخی گره بزنم و از روی نقشه می توانستم ببافم اما ترجیح می دادم آمنه برایم مشخص کند تا اشتباهی نکنم. شب وقتی سعید از سرکار برگشت توجهش به قالی جلب شدو کنار دا...
بروزرسانی در : ۴۰۶ روز پیش
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 19
ـ خوبـــی؟! با سر در گمی گفت: ـ نمی دونم! ـ نمی دونـــی؟!! جلوتر رفتم تا بهتر ببینمش ـ دستت رو بردار ببینمت دستش را برداشت و بی حواس گفت: ـ هـــان؟! ـ انگار ناخوشی.... سرما خوردی؟! سعید با صدای گرفته گفت: ـ فکر کنم.... یه چند ساعتی رو تو خیابون ها قدم زدم، شاید..... پوزخندی زدم و گفتم:...
بروزرسانی در : ۴۰۵ روز پیش
-
(مجموعه داستان) زیبای لعنتی - پارت 20
ـ آخه داداش حرف نمیزنه.... اصلاً در رو باز نمیکنه، میخوام ببینمش. ـ دیر اومدی زود میخوای بری؟... با زور که نمیشه باهاش حرف بزنی؟ ـ نه.... ولی ــــــــــ ـ ولی چی؟ این رفتارهات هیچ دلیل قانع کننده ای نداره ـ ولی من باید باهاش حرف بزنم ـ حرف میزنی، ولی نه به زور به وقتش آن شب وحید شام را برای...
بروزرسانی در : ۴۰۳ روز پیش
- 1
