پارت هجده :

آمنه برایم گلهای فرش را مشخص می کرد و من گره میزدم؛ البته چون زیاد در کنار او و سعید فرش بافته بودم حالا خودم تشخیص می دادم که کجا را با چه نخی گره بزنم و از روی نقشه می توانستم ببافم اما ترجیح می دادم آمنه برایم مشخص کند تا اشتباهی نکنم.
شب وقتی سعید از سرکار برگشت توجهش به قالی جلب شدو کنار دار قالی رفت.
بعد هم به سمت من برگشت و سئوالی نگاهم کرد
ـ امروز با آمنه جان چند رجی بافتی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دنبننب

    0

    تنفسی پفنحف

    ۱ سال پیش
  • مولایی

    0

    ممنون عالی بود

    ۱ سال پیش
  • ان یخ

    0

    بتقنققکبکوضبخمزوقلنمقکی

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    1

    اگ من جاش بودم میرفتم کار میکردم خودم میشدم تکیه گاه خودم نه حمیدی که رفته جای خالیش دردی رو دوا نمیکنه 😤

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    😊

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️