دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان طنز اسکار لوکس ترین خانه میرسد به... اثر فاطمه علی آبادی

رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به...

  • زبان فارسی
  • 114K 👁
  • 748 ❤️
  • 2.7K 💬

خلاصه رمان طنز اسکار لوکس ترین خانه می رسد به...

ماهلین یه دختره با کلی آرزوهای بزرگ. مهندسی برق خونده و به قولی زده به سرش بزنه به دل غربت و هیچ جوره هم کوتاه بیا نیست. شش سال تمام زحمت کشیده و بالاخره موفق شده پذیرش کنادا رو بگیره. حالا این وسط یه مشکل داره و اونم خونه‌ست که نه دانشگاه بهش سوئیت می‌ده و نه خودش تونسته جایی رو پیدا کنه. ماهی هم افتاده به کل‌کل با باباش که خودش از پس همه چیز برمیاد و می‌تونه خونه پیدا کنه. برادر نرگس،دوست ماهی خانم، براش یه خونه اجاره می‌کنه و چه خونه‌ای!!!! ماهی راهی غربت می‌شه و باباش هم شرط کرده سر شش ماه نشده برگشته. ماهی بخت برگشته هم که از هیچی خبر نداره، خوش و خرم و به خیال یه پیروزی درست و حسابی می‌زنه به دل یه ماجراجویی بزرگ. حالا کی قراره پیروز این میدون باشه؟ ماهی یا باباش؟ یا شاید هم یکی دیگه.

تصویر شخصیت های رمان


قسمتی از متن رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به...

بابا با سر جوابش را داده و به اتاق رفت. هنوز هم صدای کنایه‌هایش می‌آمد:
- یه برنج نمی‌تونه آبکش کنه خانوم. چهارسال اینجا درس خوند، یه اسنپ نتونست برای خودش بگیره. عین شوفر یا من بردمش یا ماهان.
برنگشتم اما صدای تق‌تق کلید برق که آمد، فهمیدم سرویس بهداشتی‌ست. بعد هم که صدای شُرشُر آب تایید حدسم شد. صدای آب که قطع شد، حرف زدنش که چه عرض کنم، تخریب کردنش دوباره شروع شد:
- هرچی بهش گفتم دختر برو رانندگی، پرایدم رو می‌دم بهت، خودم یه مدل بالاتر می‌خرم.
کاش تمامش می‌کرد. دست ماهان روی شانه‌ام نشست و صدای آرامش در گوشم:
- بی‌خیال ماهی. ناراحته می‌خوای بری، به دل نگیر.
به دل نگیرم؟ جک می‌گفت برادرم؟ بابا همیشه‌ی خدا کارش همین بود. مگر همین یک‌بار و دوبار بود که به حساب دلتنگی و ناراحتی بگذارم. سرکوفت زدن عادتش بود که اگر نبود، پایم را در یک کفش نمی‌کردم که خودم خانه پیدا کنم.
هزار و یک دوست و رفیق این وَر و آن وَر داشت که می‌توانستند بهترین خانه را برایم پیدا کنند اما به منت بعدش نمی‌ارزید. رو چرخاندم:
- می‌رفتین می‌انداختینش تو جوب، یه مدل بالاتر می‌خریدید. نیاز به بذل و بخشش کردن نبود.
مادرم هشدارگونه صدایم کرده و فشار دست ماهان روی شانه‌ام بیشتر شد. بابا مصطفی از درگاه سرویس بهداشتی بیرون آمد و درحالی که دست‌های خیسش را تکان‌تکان می‌داد، گفت:
- دختر! من چی گفتم که این جوری جوابم رو می‌دی؟ بابات نیستم؟ صلاحت رو نمی‌خوام؟ دست بزن دارم یا حرفم یک کلامه که تو روم وایستادی؟
پوفی کشیدم؛ شالم دور گردنم رها شده بود و حالا سوز سرما را حس می‌کردم. یک سمتش را گرفتم و درحالی که دور گردنم سفتش می‌کردم، گفتم:
- بابا من کی تو روت وایستادم فقط می‌گم بذار بهت ثابت کنم می‌تونم.
استغفرالله زیرلبی گفت و دستش را محکم بر صورتش کشید:
- دِ آخه احمَ...
حرفش را خورد و بعد از جنباندن چندین و چندباره‌ی سرش دوباره گفت:
- دِ دختر من! مگه برات فرش قرمز پهن کردن تو اون خراب شده. تو مملکت خودت تا تو مغازه نمی‌رفتی، دمش وایمیستادی من برم خرید کنم برات. بعد می‌خوای بری اونجا چه غلطی کنی آخه؟
جملات آخرش را با فریاد گفت و مامان فخری با عجله از آشپزخانه بیرون دوید:
- وِلش کن مصطفی. سکته می‌کنی به خدا.
دستش را دوباره محکم بر صورت شش تیغه‌اش کشید و بعد در حالی که با انگشت اشاره‌اش من را نشان می‌داد، رو به مامان فخری کرد:
- دِ آخه نگاش کن تو. انگار از سیبری اومده. تو خونه‌ای که دماش بیست و پنج- شش درجه‌ست، قیافه‌اش اینه.
حالا نگاه تیره‌اش را به من دوخته بود:
- تو کانادا آدم نرمالش از سرما مثل سگ می‌لرزه. تو می‌خوای چه گو..هی بخوری؟
قطره‌ای از اشکم چکید و ماهان دستان بزرگش را دورم حلقه کرد؛ در همان حالت و پر بغض گفتم:
- یادتون نره چیا بارم کردید. شش ماه دیگه که تنهایی به همه چیز رسیدم جوابتون رو می‌دم.
از بغل ماهان بیرون آمدم و سمت اتاقم که انتهای راهروی بین اتاق‌ها و پذیرایی بود، پا تند کردم. میانه‌ی راه حرف پدرم دوباره متوقفم کرد:
- الآن می‌خوای بری کدوم خراب‌شده‌ای بمونی؟ پاتو تو یه کفش کردی که خودم خونه پیدا می‌کنم، پس کو؟
افتضاح نبود که هنوز چند ثانیه نگذشته، ضایع شده بودم؟ خواستم چرت و پرتی سر هم کنم که گوشی درون دستم دینگ‌دینگی کرده و پیام نرگس بالای صفحه نقش بست:
"مژده بده ماهی. برات خونه پیدا کردم. مال رفیق داداشمه؛ با همون پولی که داری گفت، می‌ده بهت. رهن نه‌ها، می‌فروشه. فقط یه مشکلی هست."
مشکل؟ اصلاً مهم نبود. وقتی با این قیمت می‌فروخت، قطعاً بی‌مشکل نبود. باید جلوی بابا خودم را ثابت می‌کردم. بلافاصله برایش یک "حله" فرستادم و سمت بابا برگشتم. با لبخند لج‌دراری گفتم:
- خونه که خیلی وقته پیدا کردم. نگفته بودم مگه؟
ابروهای ماهان و مامان به کف سرشان چسبیده و بابا کج کج نگاهم می‌کرد؛ معلوم بود مشکوک شده. نباید خودم را می‌باختم. خون‌سرد ادامه دادم:
- به یکی از دوستام سپرده بودم؛ برادرش استرالیا زندگی می‌کنه. خونه‌ی دوستش رو برام معامله کرد.
ماهان خندان پرسید:
- با همون قیمت ماهی؟
خندیدم:
- اوهوم.
به سمتم دوید، دست دور کمرم انداخته و به هوا بلندم کرد؛ انگار نه انگار تا همین دو دقیقه پیش قصد کشتن هم را داشتیم. رابطه‌ی من و ماهان همین بود؛ همین‌قدر احمقانه، همین‌قدر صمیمی.
***
هنوز هم باورم نمی‌شود در فرودگاه باشم. سربلند کردم و دور تا دورم را دید زدم. یکی از این طرف می‌دوید آن طرف، یکی هم دقیقاً برعکس از آن طرف به این طرف. خلاصه که شیر تو شیری بود. شلوغ، پر سر و صدا و پر از رفت و آمد. به مچ دستم نگاه کردم، مُچم که نه، در واقع به ساعت فلزی سفید-طلایی که دور مُچم پیچیده بودم نگاه کردم. ساعت ۱۲ و نیم شب بود و این همه همهمه منو یاد اطراف حرم امام رضا می‌انداخت. آهی کشیدم، کاش قبل از رفتن یک سر رفته بودم مشهد. چشمم محو ساعت بود و به این فکر می‌کردم کاش همه جا یک مشهد داشت، آن وقت هر زمان دلت می‌گرفت، از تبار هر عقیده و طرز فکری که بودی، چمدان می‌بستی و مقیم حرم خودش می‌شدی؛ یک جای امن و آرام که همیشه بوی گلاب می‌داد. پوفی کشیدم و نگاهم را به ال سی دی دادم؛ سریال نشان می‌داد، زنی میان‌سال روسری بافتنی قرمزی به دورش پیچیده و به دریای بی‌کران خزر چشم دوخته بود. صدای امواج دریا را می‌شنیدم. چشم بستم و حالا بوی نم ساحل هم به مشامم می‌رسید. سر چرخانده و چشم باز کردم. پیرزنی ساکش را به سختی می‌کشید و پسر جوانی به ناگاه هندزفری‌اش را در آورده و سمتش دوید. لبخندی بر صورت شش تیغه‌اش نشانده و چمدان را تا جایی که پیرزن می‌خواست برایش برد. آخر سر هم کلاه کپش را روی سرش مرتب کرده و با لبخند مکش‌مرگمایی برایم چشمک زد. بفرما، جدی جدی داشتم احساساتی می‌شدم. یعنی کافی بود در احساس فرو بروی؛ درود بر پسران ایرانی که اجازه‌ی غرق شدن نداده و یکی از یکی غریق نجات‌تر بودند. یک لحظه واقعاً داشتم احساسی می‌شدم. نیش‌خندش را همچنان بر لبش حفظ کرده و کاپشن بادی سرمه‌ای رنگش را بیشتر به دورش پیچید. گردنش را رقصانده و درحالی که یک دستش را در جیب شلوار کتان کرمش فرو برده بود، مثل این قهرمان‌ها سمتم گام برمی‌داشت. خنده‌ام گرفته بود، شرط می‌بستم تنها هدفش برای مهاجرت مُخ‌زنی بود. لب گزیدم و با خودم عهد کردم بدون حال‌گیری قدم از قدم بر ندارم. چشم گرداندم و بالاخره ماهان را میان دو درب کشویی و شیشه‌ای فرودگاه دیدم. چُلمن داشت با چرخ چمدان وَر می‌رفت و هر دو چرخ چمدان به نوار فلزی روی زمین و زیر درب گیر کرده بود. بیشتر دقت کردم، مامان و بابا هنوز بیرون بودند و مامان فخری راضی به داخل آمدن نمی‌شد. از اول هم فقط برای نشکاندن دلم آمده بود. یک روز عزیز دلش را به دست این پرنده‌های غول‌پیکر سپرده و او دیگر برنگشته بود. زندگی همین بود، دقیقاً زمانی که قصد چزاندن این بچه قرتی را داشتم، با یادآوری خاطره‌ای تلخ، کامم زهره‌مار شد. پوفی کردم و بی‌خیال نقشه‌ی شومم شدم؛ مامان مهم‌تر بود. پسره یک قدم بیشتر باهام فاصله نداشت که بی‌توجه از کنارش گذشتم؛ قیافه‌اش آویزان شد، حقش بود مرتیکه‌ی هَوَل. حالا خوب است تیپ دَر و دافی هم ندارم. یک بارانی عسلی تا بالای زانو و شلوار سفید لوله تفنگی و کلاه لبه‌دار کرم‌ روی موهای مجعد مشکی‌رنگم با یک شال‌گردن شیری که محکم دور گردنم پیچیده بودم که این حرف‌ها را نداشت. حالا فوقش یک ریمل ناقابل و یک رژ لب قرمز و یک ذره رژ گونه و فسقِل کانسیلر و سایر مخلفات هم زده بودم با حضور افتخاری کمی خط چشم. ماهان بی‌شعور همیشه می‌گفت خط چشم‌هایم از این‌جا تا سه‌راه آذری می‌رود. دل خوشی من هم همین یک ذره آرایش بود دیگر وگرنه که با آن همه لک و پیس و جوش، شبیه ته قابلمه رویی بودم. این اسکول هم گول همین را خورده بود، اگر صبح‌ها بعد از بیداری مرا می‌دید، دو پا داشت دو پای دیگر هم قرض کرده و تا عمر داشت قید مُخ‌زنی را می‌زد؛ والا. به ماهان رسیدم و حینی که از کنارش رد می‌شدم، محکم فرق سرش کوبیدم:
- خاک تو سرت ماهان، عرضه یه چمدون داخل آوردنو نداری. خدا رو شکر می‌رم از دست تو یکی خلاص می‌شم.
کمر صاف کرد و چپ‌چپ نگاهم کرد. بعد هم چمدان قرمز را سمتم هول داد:
- گم‌شو بابا. مگه نوکرتم؟ خودت بردار ببر آدم شی.
یک لحظه خیره‌ی موهای فِرفری کوتاهش شدم و بعد هم مثل همیشه یکهو دچار غلیان احساسات شده و از گردنش آویزان شدم. پسر موفرفری مهربان و زبان‌دراز خودم بود. از همین حالا دلم برایش یک ذره شده بود. آهسته خندیده و او هم دستش را دورم حلقه کرد. محکم خودم را به او فشار دادم:
- دلم خیلی برات تنگ می‌شه ماهان. کاش نمی‌رفتم.
سر عقب برده و با لبخند گَله‌گشادی که هر سی و دو دندان لمینِیت‌شده‌اش را به نمایش می‌گذاشت نگاهم کرد. بعد هم سر جلو آورده و چال گونه‌ام را بوسید. ماهان را دوست داشتم؛ خیلی زیاد. سرم روی شانه‌اش بود و بوی عطر کاج‌اش را به مشام می‌کشیدم، همزمان هم چشمم به مامان بود که عاقبت موفق نشده و عازم پارکینگ فرودگاه شد که دوباره درون پراید طوسی بابا بنشیند. گوشی دستش بود و این یعنی می‌خواست تماس بگیرد که بیرون بیایم و مراسم خداحافظی را به صورت رسمی در ماشین به جا بیاوریم. بماند که دقیقاً به هشت‌صد روش سامورایی تا همین‌جا با هم خداحافظی کرده بودیم؛ از بوس و بغل گرفته تا نصیحت مادرانه و عاقبت هم خدا ازت نگذرد که سر پیری مرا تنها گذاشته و به غربت می‌روی. خلاصه که زیاد خداحافظی کرده بودیم ولی این آخری دیگر قرار بود جدی‌جدی اختتامیه باشد. یک لحظه در افکارم غرق شدم که انگشتی در پهلویم فرو رفته و در ثانیه هشت‌صد متر به هوا پریدم:
- الهی بمیری ماهان. گوسفند خر؛ خدا ازت نگذره.
همین‌طوری می‌خندید؛ گفتم:
- کوفت. خدا رو شکر دارم می‌رم، دیگه ریخت نحست رو نمی‌بینم.
قهقهه می‌زد احمق. بریده‌بریده گفت:
- تا دو... دقیقه پیش... که داشتی... افسوس... می‌خوردی داری می‌ری دیگه...منو نمی‌بینی.
محکم به شکمش کوبیدم که خم شد و باز دست از لودگی و خندیدن بر نداشت:
- بس که خَرَم.
خنده‌اش بیشتر شد:
- حقا که خواهر خودمی؛ خودشناسی از ویژگی‌های اصلیته.
نامش را جیغ زدم و او باز هم می‌خندید.
بالاخره خنده‌اش تمام شده و آن چمدان وامانده را بلند کرده و این طرف در گذاشت. احمق تمام این مدت داشت مسخره‌بازی در می‌آورد. جلو آمده و پیشانی‌ام را بوسید:
- دلم خیلی برات تنگ می‌شه ماهی. نری حاجی حاجی مکه‌ها. خودت می‌دونی چه قدر خاطرت رو می‌خوام. تند تند زنگ بزن عزیزم. مراقب خودت هم باش.
خواستم چیزی بگویم که مانع شد:


بیشتر بخوانید

آخرین اطلاعیه‌ی رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به...

فاطمه علی آبادی : ۲ ماه پیش

سلام به دوستای عزیزم که قصد خوندن رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به رو... دارن😍😍**اولاً که خیلی ممنونم که این رمان رو برای مطالعه انتخاب کردید.**دوستای عزیزم لطفاً حتماً قبل از شروع رمان این اطلاعیه رو مطالعه بفرمایید😘**خیلی ازتون ممنونم.**این رمان یک طنز اجتماعی با درون مایه ی عاشقانه ست پس اگر دنبال یک رمان کاملاً عاشقانه هستید، این رمان انتخاب درستی نیست.**موضوع اصلی و اجتماعی رمان طبیعت و حیوانات هستن پس اگر به این موضوع علاقه ای ندارید لطفاً لطفاً از خوندن این رمان صرف نظر کنید چون تهش ناراضی خواهید بود😁**ژانر رمان طنز هست و بنابراین خیلی جاها از سبک اغراق استفاده شده و از زندگی واقعی الگو نگرفته بنابراین اگر به رمان هایی با سبک واقع گرایانه علاقه دارید، بازم این رمان رو بهتون پیشنهاد نمی کنم.****خیلی ممنونم بازم ازتون و امیدوارم نکات بالا در انتخاب درست بهتون کمک کنه.**از همه بچه هایی که از رمان حمایت کردن هم خیلی خیلی سپاسگزارم. دم همگی گرم😘😘

نظرات رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به...
  • ...

    0

    سلام یه کلام بگم قشنگ بود دوسش داشتم پسر ودختر رمان متفاوت بودن دختره خل وچل بود ولی دوست داشتنی، پسرم خوب بود که از اون پسر رویایی های اغراقگونه نبود😘

    دیروز
  • زهرا

    0

    خوب بود جالب عنوان شد مسایل روز ومشکلات جامعه

    ۶ روز پیش
  • بهار

    1

    بنظرم قسمت های طنزش خیلی خوب بود.کلی خندیدم.ولی زود تموم شد.اگه چندفصل هم از زندگی مشترکشون مینوشتید بهتریود

    ۱ هفته پیش
  • سیندرلا

    0

    رمان خوبی بود این رمان رو کی نوشتید

    ۲ هفته پیش
  • سیندرلا

    0

    لطفا جواب منو بدید آخه برام جذابه بدوم کدوم سال نوشتید

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. ممنون از نگاه زیبات. حدوداً اواسط ۱۴۰۲

    ۲ هفته پیش
  • Fatemeh

    3

    رمانی متفاوت و گیرا بخاطر طنز نهفته در قلم شما و همچنین یکی از نکته های جالب رمان شما غیر قابل پیش بینی بودنشه که داستان رو از حالت کلیشه ای و تکراری بودن نجات داده باتشکر به امید قلم قوی تر و ماندگارتر

    ۱ ماه پیش
  • صدی

    1

    خیلی خوشم اومد عاشق کانادا شدم . اول داستان از کانادا ترسیدم ولی اخرش نظرم عوض شد

    ۳ هفته پیش
  • sara

    1

    مضخرف ترین رمانی بود که خوندم شاید برا یه رمان اولی خوب باشه

    ۳ هفته پیش
  • الهه

    2

    خیلی خیلی عالی وجذاب بود با خوندنش خیلی خندیدم وحال کردم واقعا دستت طلا نویسنده عزیز

    ۳ هفته پیش
  • عباسی

    1

    سلام خسته نباشید ،خوب بود امیدوارم در نوشتن رمانهای بعدی موفق وقلمی مانا داشته باشید

    ۳ هفته پیش
  • 🥰🥰

    1

    سلام چرا دانلود نمیشه؟؟؟

    ۴ هفته پیش
  • مینا

    1

    خیلی عالی بود دوسش داشتم❤😍

    ۴ هفته پیش
  • سما

    1

    لعنتی من تموم مدت دلواپس و استرس غذا و چرای حیوانات را داشتم

    ۱ ماه پیش
  • پریسا

    1

    از خوندنش لذت بردم ،خسته نباشید ❤️

    ۱ ماه پیش
  • نسترن

    1

    خانم نویسنده ی عزیز واقعا یه خداقوت میگم بهتون.رمانتون فوق العاده بود،موضوعش و بیان شما به گونه ای بود که انگار داشتم فیلم میدیدم،توصیفاتتون،حال و هوای مزرعه،نشون دادن عشق و خلاصه همه چیز رمان بسیار تمیز از آب درومده بود،اطلاعاتتونم خیلی خوب بود،مشخصه آدم باسوادی هستین و کلی فیلم دیدین و کتاب خوندین

    ۱ ماه پیش
  • مومنی

    1

    سلام رمان خوبی بود.دوست داشتی گیرا و جالب از هه مهم تر تکراری نبود.موفق باشی

    ۱ ماه پیش
  • افسانه

    2

    رمان قشنگی بود با این که آبکی نبود خیلی خوب بود دوس نداشتم تموم بشه یکم آبکی بود بهتر میشد ولی خیلی خوب بود خسته نباشی نویسنده عزیز

    ۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!