پارت نوزده :
ـ خوبـــی؟!
با سر در گمی گفت:
ـ نمی دونم!
ـ نمی دونـــی؟!!
جلوتر رفتم تا بهتر ببینمش
ـ دستت رو بردار ببینمت
دستش را برداشت و بی حواس گفت:
ـ هـــان؟!
ـ انگار ناخوشی.... سرما خوردی؟!
سعید با صدای گرفته گفت:
ـ فکر کنم.... یه چند ساعتی رو تو خیابون ها قدم زدم، شاید.....
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ شــاید!!.... معلوم که سرما خوردی تو این هوا رفتی پیاده روی؟!... بابات ف

لطفا صبر کنید...

نبنفموف
1پزوثوثبپزوثوثبپپمفوثبثبثفبمبمیو زپبپ زز.