پارت نوزده :

ـ خوبـــی؟!
با سر در گمی گفت:
ـ نمی دونم!
ـ نمی دونـــی؟!!
جلوتر رفتم تا بهتر ببینمش
ـ دستت رو بردار ببینمت
دستش را برداشت و بی حواس گفت:
ـ هـــان؟!
ـ انگار ناخوشی.... سرما خوردی؟!
سعید با صدای گرفته گفت:
ـ فکر کنم.... یه چند ساعتی رو تو خیابون ها قدم زدم، شاید.....
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ شــاید!!.... معلوم که سرما خوردی تو این هوا رفتی پیاده روی؟!... بابات ف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نبنفموف

    1

    پزوثوثبپزوثوثبپپمفوثبثبثفبمبمیو زپبپ زز.

    ۱ سال پیش
  • مولایی

    0

    عالی بود ممنون

    ۱ سال پیش
  • مکبثب

    1

    وکملکیکویمصمسپپب

    ۱ سال پیش
  • سهیل۲۸

    2

    آخههه واقعا خیلی سخت شد

    ۱ سال پیش
  • صدف

    4

    آی برنگردی حمید

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    حرف حق

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️