لیست کلیه پارتهای رمان دومینوی سیاه : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 112
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 61
**** ریون. نمیدونم اون رئیس لعنتی دقیقا چی توی ذهنش میگذشت که منو به مزایده دعوت کرده بود ؟! در حالی که سه ساعت پشت در اصلی ایستاده بودم واون نگهبان لعنتی بهم اجازه ورود نمیداد. عصبی بودم ،دیگه بیشتر از این نمی تونستم تحمل کنم. _میتونم برم داخل ؟ نگهبان که موهای مرتبی داشت،کت وشلوار مشکی رنگی ...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 62
بالاخره مزایده به پایان رسید.جمعیت داخل سالن اونجارو ترک کردن وفقط من ورئیس موندیم. یکهو و بدون هیچ توضیحی اون گفت: _خب حالا وقتشه. با تعجب بهش خیره شدم.در همون حین چند نفر وارد سالن شدند. چند مردی که صورتشون رو پوشونده بودند واز اونا فقط چند جفت چشم معلوم بود. ب طرف ما اومدن دو نفرشون عقب ایستاد...
بروزرسانی در : ۱۷۹ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 63
**** ساعت دوازده شب بود،با لوکا تماس گرفته بودم تا بیاد اتاقم اما هنوز ازش خبری نبود. درحالی که توی اتاق دور سر خودم می چرخیدم و حتی قدرت اینو نداشتم که افکارم رو جمع وجور کنم وبرای مسئلهای پیش اومده یه راه حل پیدا کنم.. لوکا ،اون همیشه خوب فکر میکرد،قطعا می تونست بهم کمک کنه تا اون جاسوس لعنتی...
بروزرسانی در : ۱۷۷ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 64
**** الارا... همه چیز خوب بود.امروز هوا عالی وآفتابی بود ومن توی گلفروشیم در حالی که داشتم طی می کشیدم همزمان در حال خوندن دعا هم بودم با صدای آرام اما گوشنواز: «خدای متبرک، در تو ما زنده هستیم، حرکت میکنیم و هستیم. ما را برای رحمتهایت شکرگزار کن. و همانطور که به لطف تو زندگی میکنیم، به ما...
بروزرسانی در : ۱۷۵ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 65
**** وارد خونه شدم.حرف های ماریانا همین طور توی مغزم می چرخیدند ورژه می رفتند. بااینکه نمی خواستم بهشون اهمیت بدم ونادیدهشون بگیرم اما تمام فکرم رو مشغول کرده بودند. از پله ها بالا رفتم.باید استراحت میکردم تا مغزم برای چند ساعت هم که شده خاموش بشه، تا راحت بشم. چند روز بود که حتی گابریل هم تماس ...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 66
اصلا نمی تونستم پلک بزنم چه برسه به اینکه جوابش رو بدم. گیج وگنگ مونده بودم. _شما باهم قرار داشتین؟ گردن دوتامون یکهو به سمت سارا چرخید. انگشتهای ریون بلک هنوز دور مچ دست من بودند. نگاهم رو به همون سمت کشیدم وخیره به دست هامون موندم. در همون حین ریون گفت: _آره ولی الارا سرقولش نموند و دیر کرد....
بروزرسانی در : ۱۷۰ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 67
**** توی اتاقم روی تخت دراز کشیده بودم.ریلزهای اینستاگرام رو بی هدف بالا وپایین میکردم. نمی تونستم تمرکز کنم،همش به ریون ولوکا فکر میکردم. چرا اینقدر عجیب رفتار میکردند؟یه جوری بهم نگاه می کردند که انگار به خون هم تشنهاند. همه چیز واقعا روی مُخم بود.اینکه جواب سوال هامو نمی تونستم پیدا کنم یا ا...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 68
**** من آماده شده بودم ،ماریانا بهم کمک کرده بود تا میکاپ کنم و یه لباس هم بهم قرض داده بود. یک پیراهن مشکی لمه شاین بلند ویقه اسکی پوشیده. خودم اونو انتخاب کرده بودم و ماریانا به شدت مخالفت بود. چون معتقد بود این لباس ریون بلک رو تحت تاثیر قرار نمیده. هوا سرد بود ومن نمی تونستم یه لباس باز بپوش...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 69
عابرهای پیاده از کنار ما عبور می کردند.ریون بلک آروم وبا حوصله قدم برمیداشت. احساسی که اون لحظه داشتم غیر قابل توصیف بود. انگشتهای من دور بازوی ریون بلک حلقه زده بودند. ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست. _چیزی میخوری؟ بعد به اون طرف خیابان اشاره زد.جایی که یک مرد کنار خیابان داشت پشمک می فروخت. _د...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 70
**** ریون بلک. از حموم بیرون اومدم وحوله رو روی موهام کشیدم. باید سشوار می کشیدم و لباس می پوشیدم اما قبلش سراغ گوشی رفتم تا ببینم ،لوکا پیام هایی رو که براش فرستاده بودم دیده بود. به احتمالا بعد از دیدن اون عکس هایی که از بوسهای من و الارا بود وضعیت روحیش بهم می ریخت. اما خب من شرط رو برده بو...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 71
چاقو رو بیشتر روی گردن الارا فشار داد.الارا ترسیده به من نگاه میکرد. در همون لحظه دیوید هم پایین اومد و بهت زده به این صحنه نگاه کرد. _من فقط میخوام از اینجا سالم بیرون برم... این چیزی بود که اون میخواست؛اون هم درست بعد از معرکهای که راه انداخته بود؟ با لحن خونسردی گفتم: _متاسفم اما تو قرار ن...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 72
درحالی که صورتم از خشم در هم جمع شده بود اما سعی کردم توی صدای همچین چیزی نشون ندم. گوشی رو کنار گوشم جابه جا کردم وگفتم: _هرکسی بهت گفته اون عشق منه دروغ تحویلت داده.. به سمت راستم چرخیدم و به لوکا نگاه کردم که با انگشت هاش موهای الارا رو نوازش میکرد. بعد ادامه دادم: _هیچ زنی توی زندگی من نیست....
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 73
لبخندی زد و دندون های خرگوشیش نمایان شد . من تمام این صورت رو از بر بودم توی این پنج سال هیچ کدوم و از یاد نبرده بودم. و پذیرفتن این حقیقت برام بسیار سخت بود. ون عقب رفت.نمی تونست بپیچه چون کوچه به اندازه کافی جا نداشت. نگاهم رو از ون گرفتم و بدون هیچ حرفی سوار ماشین شدم. چند دقیقه نگذشته بود ک...
بروزرسانی در : ۱۵۴ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 74
وارد اتاقم شدم.لوکا نبود و الارا هنوز روی تخت من خوابیده بود. درو بستم وچند قدم که جلوتر رفتم دیدم الارا بلند شد وگفت: _اومدی؟کجا رفته بودی؟ گردنم رو بالا کشیدم وزیر لب گفتم:«اوه خدای من حالا باید به اینم بابت رفت وآمدهام جواب پس بدم» گیج و منگ پرسید: _چیزی گفتی نشنیدم. سرم رو به نشانه نه تکان د...
بروزرسانی در : ۱۵۱ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 75
**** توی آشپزخونه نشسته بودم .ریون گفته بود امروز هیچ کدوم حق نداریم بیرون بریم.من هم نمی تونستم برم گلفروشی واز این بابت عصبانی ودلخور بودم. البته بیشتر از خود ریون دلخور بودم.چون از من جلوی سارا دفاع نکرد ،بهش نگفت حق نداره که با من این طوری حرف بزنه. «حتی بهش نگفت که من دوست دخترشم» وبدتر از ...
بروزرسانی در : ۱۴۹ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 76
وارد اتاق نشیمن شدیم.تاحالا پام رو اینجا نذاشته بودم حتی برای کنجکاوی. همه چیز برام تازگی داشت.اینجا نسبت به نشیمن طبقه دوم کوچک تر وجمع وجورتر بود. چهارتا مبل خاکستری رنگ سلطنتی داشت،سه چهار تا گلدون با گل برگ استرلیتزیا وبرگ نخل مرداب و ناندانیا درست نزدیک پنجره وزیر نور آفتاب بودند. انگار تا...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 77
***** از در حیاط خارج شدم.ریون گفته بود بیرون توی ماشین منتظرمه. بااینکه نمی دونستم قراره کجا بریم خیلی ذوق وهیجان داشتم. به ماشین که رسیدم کمی ایستادم لباسهامو مرتب کردم. شلوار بگ کتان سفید رنگ و کراپ کت مشکی رنگ پوشیده بودم. یک تیپ کاملا ساده و معمولی. من همین بودم ،اینو دیگه نمی تونستم تغی...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 78
نگاهم رو بالا کشیدم تا کسی که پشت سرم بود و منو محکم گرفته بود رو ببینم.اما اون فرد یک ماسک سیاه روی صورتش داشت وفقط چشم هاش معلوم بود.یک نفر دیگه هم مقابلم بود که اسلحه رو درست وسط پیشانی ام نشانه گرفته بود. دست وپا زدم منو عقب کشید وگفت: _اگه میخوای زنده بمونی بهتره اصلا تکون نخوری.. نمی تون...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 79
**** ماشین متوقف شد.چشم چرخاندم وبیرون رو نگاه کردم.راننده شیشه رو پایین کشید و رمز در حیاط رو زد. ماشین دوباره به حرکت در اومد و بعد از مدت کوتاهی دوباره ایستاد. مردی که کنار ریون بود پیاده شد و درو باز کرد بعد به ما اشاره کرد که پیاده بشیم. ریون پیاده شد،همین که من یکی از پاهام رو بیرون گذاشتم ...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 80
*ریون. افراد رئیس بازوهام رو رها کردند در اتاق رو باز کردند ومنو داخل فرستادند. اتاقی که زیر شیروانی قرار داشت .سقف پایین بود و دیوارها رنگ خاکستری داشتند.سمت راستم خالی بود ولی سمت چپ رئیس رو دیدم که روی صندلی کنار پنجره کوچک نشسته بود در حالی که کنارش یک میز و صندلی قرار داشت .پرده ها نقره...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
