پارت هفتاد و دوم :


درحالی که صورتم از خشم در هم جمع شده بود اما سعی کردم توی صدای همچین چیزی نشون ندم.
گوشی رو کنار گوشم جابه جا کردم وگفتم:
_هرکسی بهت گفته اون عشق منه دروغ تحویلت داده..
به سمت راستم چرخیدم و به لوکا نگاه کردم که با انگشت هاش موهای الارا رو نوازش میکرد.
بعد ادامه دادم:
_هیچ زنی توی زندگی من نیست.
حتی یادآوری خاطراتم با الینا عذابم میداد.اون زن به بدترین شکل ممکن به من خی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • 𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨

    0

    عجب زنیکه ای! با لبخند میگه سلام..🫤

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    سلام و کوفت سلام و مرض چقد بدم اومد ازش اه، بخاطر اون اون جاسوس از دست زدن در رفت

    ۸ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    وایییی😂

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️