لیست کلیه پارتهای رمان دومینوی سیاه : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 112
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 1
«عشق تو آرام افتاد بر دل من،همچون نخستین قطعه از دومینوی سیاه،وبعد هر چه بود فرو ریخت؛آرام،پیوسته،بی پایان» نیویورک ،ریون بلک پلک هام تلاش زیادی برای پایین افتادن داشتند. انگار که خستگی هزاران ساله را به دوش می کشیدن. وآخرین تصویر پشت پلک هام لبخند اونه. زیبا،دلفریب وغمناک! درست به اندازهی ی...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 2
_تو دیگه نمیری اونجا... لبمو به حالت تمسخر کج کردم. _دیگه چی؟ رنگ نگاه گابریل با همیشه فرق داشت. _همین که گفتم،تو جایی نمیری.چند نفرو فرستادم تا گل فروشی تخلیه کنن،میخوام اون جارو بفروشم. عصبانی بودم؟عصبانیت فقط یک کلمهی کم وبی ارزش برای توصیف حال من بود. من جا خورده بودم ،انگار که دوبار...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 3
با اتمام جملهش وارد خانه شد.به محض ورود بوی قهوه زیر بینیام پیچید. بینیم رو کمی بالا کشیدم و گفتم: _پس قهوه درست کردن هنوز از یادت نرفته؟ اون فقط در جواب هوم کوتاهی گفت. چشم هام و پایین کشیدم .می خواستم درست و اصولی با این مسئله برخورد کنم،تا دیگه بهم بچه نگه. صدای پای من و گابریل روی پ...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 4
صدای عربدهی یه مرد با لحجه غلیظ برتیشی رو شنیدم. اون داد میزد و گابریل رو یه احمق به درد نخور خطاب میکرد. نزدیک در شد و صورتم رو بهش چسپوندم.این اتاق هوای خفهای داشت ومن نمی تونستم حتی یک دقیقه بودن اینجارو تحمل کنم. اما به گابریل هم قول داده بودم بیرون نرم. دیگه صدایی به گوشم نمی رسید.البت...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 5
نیویورک،منتهن.. ریون بلک. به پشتی صندلی تکیه دادم.پایه هایش لق میزد. باید در اسرع وقت به جیمی میگفتم درستش کنه. _از جون من بگذرید،همین یک بار... صداش روی مخم رژه می رفت.لوکا از استخر بیرون اومد. لباس هاشو تکوند . _دستور چیه؟چیکارش کنم؟ حرفی نزدم.فقط طوری نگاهش کردم که انگار یک جرم نابخشودنی مرت...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 6
الارا هنوز نمی دونستم تو سر برادرم چی میگذره که سر از منتهن در آورده بودیم. روبه روی یک خانهی بزرگ با در ورودی چوبی. سنگین وتیره بود.هوا هم حسابی سرد بود. دستمو روی دستهی فلزی در کشیدم،حتی از پشت دستکش هام هم سردیش حس میشد. تصمیم گرفتم سکوتمو بشکنم تا کی باید به ساز اون می رقصیدم؟ اص...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 7
من اونو هیچ وقت ندیده بودم،سوال های زیادی در ذهنم می چرخیدند. بوی سیگار تمام فضای اتاق رو پر کرده بود. مرد برگشت،قبل از اینکه گابریل به اون نزدیک بشه. چشم هام بدون پلک زدن خیره به اون موندن . خدای من، اون مثل یک ستاره می درخشید! پاهام منو جلو کشیدند. گابریل به اون نزدیک شد،نمی تونستم ازش ...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 8
ریون اون به من زل زده بود.خواهر گابریل! اصلا شبیه به گابریل نبود،شبیه هیچ کدوم از اعضای خانوادهش نبود. چهرهای همشونو به خاطر داشتم.چطور می تونستم فراموش کنم؟ بعد از اون کاری که با من و مامانم انجام دادن! دستشو به یک باره رها کردم. _معرفی نمیکنی؟ برادرش و مخاطب قرار داد اما من پیشقد...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 9
_باشه متاسفم. من پول زیادی قرض کردم از کسایی که کوچک ترین سرگرمیشون بریدن گوش آدماست. به گوشش اشاره زد که پانسمان شده بود. _دیروز یه تیکه کوچک گوشمو بریدن ولی تهدید کردن که دفعه بعد جایی که نبایدو میبُرند... لبخند کوتاهی زدم. _اوه..مرد پس واقعا تو دردسر افتادی. اما بازم من ربطشو به خود...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 10
اما بعدش این فکر به سرم زد.«بهتر بود اون دخترو نگه دارم چون دوری از اون یک عذاب تمام نشدنی برای گابریل به وجود می آورد» وچی بهتر از عذاب کشیدن اون حرومزاده؟ پامو از دستهاش بیرون کشیدم و به سمتش چرخیدم. به صورتش نگاه کردم ،بیچارگی از سر و کولش بالا می رفت. اون نگاه برام آشنا بود،تصویر مامان...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 11
الارا در اون لحظه که من زل زده بودم به عکس اون مرد.. _ریون بلک.. واسمش روی زبونم می چرخید و گرمای دستش هنوز روی دستم جامونده بود،یک موسیقی توی فضا پیچید. منو به اعماق روحم برد.چند بار اون لحظه رو با خودم مرور کردم.. _تو باید الارا باشی... لبخند محوی روی لب هام نشست.اون صدا...لعنتی! من ب...
بروزرسانی در : ۳۱۱ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 12
به صوفیا بگم بیاد کل خونه رو بهت نشون بده تا ببینی اثری از برادرت نیست. همه چیز دور سر من می چرخید.کل اشیای اتاق انگار دهن باز کرده بودند وسعی داشتند منو قورت بدند. _اون کجا رفت؟ از جا بلند شد.مقابل من ایستاد. _نمیدونم... _نمیدونی...داری دروغ میگی.. _این دومین باره داری منو به دروغگویی مت...
بروزرسانی در : ۳۰۹ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 13
_این خونه قوانین خاص خودشو داره... چند قدم به جلو برداشت.با دست عدد یک رو نشونم داد. _اول اینکه نباید تو کار بقیه دخالت کنی... پشت گوشمو خاراندم. _من به بقیه چیکار دارم؟ _کنجکاوی سوالات بیخود ممنوعه.. خودمو نزدیکش رسوندم.این بار لحنمو کمی جدی تر کردم. _من اون قدر ها آدم کنجکاوی نیستم. ...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 14
بالشتو روی صورتم قرار دادم. چطور می تونستم توی این موقعیت به این چیزها فکر کنم. قطعا مغزم درست کار نمیکرد،شایدم هم خراب شده بود. * ریون _راسته شما تا بردن جایزه گِرمی هم پیش رفتین؟ پیشونیمو با انگشت خاراندم.فیلتر سیگارمو توی جا سیگاری نقرهای که هدیه گرفته بودم خاموش کردم. لبخند کوتاهی...
بروزرسانی در : ۳۰۴ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 15
گنگ پرسید: _رنگ چی؟ با چشم هام به شلوارش اشاره زدم.پر حرص به من نگاه کرد اما حرفی نزد. _خداحافظ آقای بلک.به هم می رسیم. براش دست تکان دادم. _حتما همین طوره. از در خارج شد.نگاهمو ازش گرفتم ودور تا دور اتاقم چرخاندم. جایی که متعلق به من بود.جایی که حس آزادی داشتم. به گیتارم که روی دیوار وت...
بروزرسانی در : ۳۰۲ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 16
زل زدم به چشم های سبز رنگش.جیمی نزدیک دیوید شد ودستش رو دور گردنش انداخت. _شنیدی ما نیستیم... سارا دوباره توی دفاع رفت: _شما دوتا واقعا احمقید! جیمی انگشت وسطشو رو به سارا نشون داد. نگاهی به لوکا که کاملا ساکت بود،انداختم. واقعا از اون بعید بود! _بچه ها آروم باشید...بشینید سرجاتون .مشکلی ...
بروزرسانی در : ۳۰۰ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 17
ساعت پنج عصر رسیدم به کازینویی که رئیس همیشه قرارهاشو با من اونجا ترتیب میداد. در واقع یه کافیشاپ بود که زیززمینش کازینو بود،صاحب اصلی کازینو خود رئیس بود اما هیچ وقت به روی خودش نمی آورد. وارد کافی شاپ شدم خلوت تر از همیشه بود. کافی شاپی که قوانین خاص خودش رو داشت.قوانینی که من از اون ها مست...
بروزرسانی در : ۲۹۷ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 18
حتما یه اتفاق وحشتناک افتاده بود. وگرنه چرا باید آدمی مثل اون خودش با اون همه آبجو خفه کنه. _از خودت برام بگو... متعجب از حرفش ابروهای بالا پریدند وله سقف سرم چسپیدند. _چی..چی بگم؟ _تراپیستت چطوره؟به درد بخور هست... گیج شده بودم.اگه یه اتفاق مهم افتاده بود ، بدرد بخور بودن یا نبودن تراپیست ...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 19
الارا. کلید تو دستم بود.پشت در خونه ایستادم. نگاهم روی دوچرخهم که کنار پله ها رها شده بود ،افتاد. من اون دوچرخه بودم !رها شده،طرد شده.. کلیدو توی قفل چرخاندم.در باز شد... فضای خونه توی دیدم قرار گرفت.. مثل همیشه نبود،سرد بود.. انگار که یه انبوه غم رو توش جا داده بودند. پامو که تو خونه...
بروزرسانی در : ۲۹۳ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 20
_اه لعنتی گردنبندم... چمدان و توی کمد جا دادم .صدای پاهاشون از روی پله ها می اومد. _وای خدای من..باید چیکار کنم ؟ به سمت در رفتم واز لای در نیمه باز بیرون و چک کردم. خیلی نزدیک بودند.فکر کنم بالای پله ها بودند. برگشتم عقب بعد با جرقهای که توی ذهنم شکل گرفت . به سمت کمد دویدم . خودمو به ز...
بروزرسانی در : ۲۹۰ روز پیش
