دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان دومینوی سیاه اثر فرشته حسین پور

رمان دومینوی سیاه

  • زبان فارسی
  • 61.1K 👁
  • 802 ❤️
  • 1.2K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه دومینوی سیاه

وقتی هر قطعه سقوط کند، همه چیز فرو می‌ریزد... در دل تاریکی نیویورک، صدای گیتار راک با شلیک‌های پنهان مافیا آمیخته می‌شود. ریون بلک، خواننده‌ای که همه او را با صدای خشن و چشمان نقره‌ای می‌شناسند، پشت پرده فرمانروای بازی خطرناک جنایت است. الارا میرِز، دختری که با ایمان به زندگی چنگ زده و ناگهان درگیر بازی‌ای می‌شود که نمی‌داند چطور از آن بیرون بیاید. اما گذشته‌ی ریون پر از راز است، و دنیایی که الارا به آن پا می‌گذارد، دنیای تصمیم‌های خاکستری و حقیقت‌های پنهان است وقتی گذشته‌های مخفیانه و اعتقادات شکست‌خورده به هم می‌رسند، تنها یک سوال باقی می‌ماند: آیا نور می‌تواند تاریکی را شکست دهد؟ «دومینوی سیاه»؛ داستانی از عشق، خیانت، قدرت و بهای انتخاب‌هایی که نمی‌توان از آن فرار کرد!

پارت اول

«عشق تو آرام افتاد بر دل من،همچون نخستین قطعه از دومینوی سیاه،وبعد هر چه بود فرو ریخت؛آرام،پیوسته،بی پایان»
نیویورک ،ریون بلک
پلک هام‌ تلاش زیادی برای پایین افتادن داشتند.
انگار که خستگی هزاران ساله را به دوش می کشیدن.
وآخرین تصویر پشت پلک هام لبخند اونه.
زیبا،دلفریب وغم‌ناک!
درست به اندازه‌ی یک موسیقی بی کلام که وقت مردن شخصیت اصلی یک فیلم؛ درست در آغوش معشوقش ،پخش می‌شه.
از زبان لوکا شنیدم؛ در یک بعد از ظهر پاییزی ،وقتی که در باغچه قهوه عصرانه‌مان را می نوشیدیم .
کتاب در دست راستش بود وسیگار میان انگشتان دست چپش...
دود سیگار به هوا می‌رفت و لوکا برای من بلند ،بلند کتاب می خواند.
«آدم وقتی میخواد بمیره همه چیز زندگیش مثل یک فیلم کوتاه نه چندان ناخوشایند‌ از جلوی چشماش رد میشه»
لوکا برای من می خواند ولی من چشم هام‌و از اون دزدیده بودم.
نمی خواستم بفهمه به اون کتاب های لعنتیش اهمیت میدم.
لوکا،لوکای احمق!
پلک هام‌و به زور بالا کشیدم.پیراهن مشکی رنگم خیس ،خیس شده بود.
خیس خون!
بیرون رفتن جریان خون‌و از کنار شکم وپهلویم حس میکردم.
دستم‌و روی جای زخم گذاشتم.تکیه‌ام را به صندلی ماشین دادم.
توی سرم صدای خنده‌ای پیچید.یک خنده‌ای بسیار بلند.
وبعد نقطه های سیاه توی سرم شروع به دویدن کردن
پلک هام روی هم افتادن.
احساس عجیبی داشتم ،سرگیجه شدید و بوی خون!
صدای مغزم اما خاموش نشدنی‌ بود،لعنتی!
حتی این لحظه هم ولم نمی‌کرد.
لب هام خشک شدن و به احتمال فراوان رنگ صورتم هم سفید شده.
مثل یک روح سرگردان.
چرا این شکنجه تموم نمیشد؟ ،قبلا فکر میکردم آسون ترین چیز توی دنیا مرگه!
مثل آب خوردن نفست میره،قلبت نمیزنه وتموم به همین سادگی؟
حالا می فهمم من خیلی خام واحمق بودم وتمام تفکرات هم مثل خودم احمقانه وبدرد نخور بودن.
خون فوران میکرد وجای گلوله می‌سوخت.
انگار کسی از قصد یک مشعل داخل شکمم انداخته بود.
در یک لحظه گرم وبعد سرد شدم.
نفسم به سختی از گلوم خارج میشد.
باز هم خیال واهی،باز هم نمردم!
دوباره نقطه های سیاه مثل یک دومینو پشت سرهم چیده شدن،دوباره صورت اون جلوی چشمام پدیدار شد.
این بار تمام و کمال می بینمش.
صورت بیضی شکل وپوست روشنش که درست مثل آیینه بود،گونه‌های برجسته ولی لب های لطیف ورنگ پریده‌ش.
چشم های قهوه‌ای روشنش وابروهای خمیده‌اش که حالت اندوه دائمی به او می دادن،حتی وقتی لبخند میزد!
موهای کوتاه کمی پایین تر از گردنش و اون صلیب کوچک که روی پوست نرم وروشن زیر گردنش جا خوش کرده بود.
این جواب کدوم خوبی نداشته‌م بود؟
اینکه من در لحظه های آخر عمرم تصویر زیبایی اون‌و میدیم .
می تونستم این‌و یه لطف از طرف خدای اون در نظر بگیرم.
مرگ حالا برام اون‌قدر ترسناک به نظر نمی رسید.
قطعا «مرگم »یه موهبت بود!
******
الارا
"کرَل گاردِنز،بروکلین»
ساعت 8:10 | 2024/1/20
دوچرخه کوچکم‌و که کنار نرده ها‌ی سیاه رنگ قفل کرده بودم، باز کردم.
دستم‌و روی صلیب کوچک چوبی که چند ساله روی گردنم جاخوش کرده گذاشتم.
زیر لب زمزمه کردم:
«خداوند چراغ من‌و ونجات من است؛از که باید ترسان باشم؟خداوند پناه جان من است،از که باید بیمناک باشم؟»۱
همین که خواندن این آیه تمام شد ،صدایی از پشت سرم شنیدم.
گردنم‌و طوری کج کردم به عقب که صدای مهره‌های لعنتیش بلند شد.
گابریل اخم‌آلود نگاهم کرد.من هم به نگاهش پاسخ دادم ،درست مثل خودش.
تا اینکه بالاخره اون سکوت و شکست؛با یه سوال کاملا احمقانه:
_داری کجا میری اِلارا ؟
گردنم‌و به سمت شونه‌‌ی سمت راستم کج کردم .
دستکش‌هام‌و از جیب ژاکت چرم مشکی رنگم بیرون کشیدم و گفتم:
_این چه سوالیه میپرسی،انگار که نمیدونی...
یکی از دست هام‌و توی دستکش نارنجی رنگ بافتنی فرو بردم و نگاهی به چهره‌‌ی خسته‌ی گابریل انداختم.
با یه لحن آروم تر انگار که بخوام از دلش در بیارم گفتم:
_محض رضای خدا یکم به خودت برس.
دستکش دیگه رو دستم کردم وبعد در ادامه گفتم:
_این طوری هیچ دختری سمتت نمیاد وتا آخر عمرت مجبوری من‌و کنارت تحمل کنی..
گابریل در حالی که دمپایی بزرگ پشمالوی من به پاش بود ،پله هارو به سمت من پایین اومد.
در یک حرکت کاملا غافلگیر کننده دوچرخه رو از دستم ربود وخودش‌‌و عقب کشید.
مات و مبهوت مونده بودم ونمی دونستم اصلا چه واکنشی نشون بدم.
من از سرما به خودم می لرزیدم ولی اون فقط یه تیشرت گشاد مشکی رنگ تنش بود.
انگشتش رو مقابل صورتم بالا آورد.
می دونستم این انگشت بالا آوردن شروع یک بحث کاملا بی سر و ته میان ما دو تا بود‌.
جالب تر این بود که هیچ کدوم نمی تونستیم هم دیگه رو قانع کنیم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان دومینوی سیاه

فرگل حسینی : ۴ هفته پیش

برای باز شدن پارت های قفل شده و همراهی با ما تا انتهای داستان، کافیه مراحل زیر رو دنبال کنید:
• اپلیکیشن دنیای رمان رو نصب کنید.
• رمان رو پیدا کنید و روی «درخواست عضویت» (کادر قرمز) کلیک کنید
• بعد «درخواست سکه مورد نیاز» (کادر سبز) رو انتخاب نمایید.
• روی آیکون زنگوله شکل کلیک کنید و پیام پشتیبانی رو با دقت بخونید.
• مبلغ عضویت رو به شماره حساب اعلام شده واریز و روز و ساعت واریز رو در همون قسمت ارسال کنید.
• پس از ارسال اطلاعات، منتظر پیام تایید عضویت خود بمونید.
• بعد از مشاهده پیام تأیید عضویت پارت های قفل شده برای شما باز میشه.

روش دوم:
خرید سکه برای مطالعه پارت به پارت
می تونید به صورت پارت به پارت و با خرید سکه هم، داستان رو مطالعه کنید. برای این روش
هر پارت از رمان نیازمند۵۰۰ سکه است.
برای خرید سکه، روی آیکون سکه که کنار زنگوله است، کلیک کنید و بقیه مراحل شبیه به روش اول هستش.
💐🎻

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان دومینوی سیاه
  • مهناز

    در پارت 1120

    چه پایانی بوووووووود نهههههه

    ۳ روز پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    🥲🤍

    ۲ روز پیش
  • مهناز

    در پارت 1120

    وای خدایا🤯

    ۳ روز پیش
  • پردیس

    در پارت 1120

    ممنون ازت رمان محشری بود و از صوفیا متنفرم خدا لعنتش کنه😒

    ۳ روز پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    خوشحالم خوشت اومده عزیزم😍 ممنون که خواننده خاموش نبودی🤍

    ۳ روز پیش
  • پردیس

    در پارت 1120

    عزیزمنی زیبا❣️❣️

    ۳ روز پیش
  • مهناز

    در پارت 900

    مشتاق ادامه ام😍

    ۴ روز پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    ❤️😍

    ۳ روز پیش
  • مهناز

    در پارت 1000

    چقدر آخرای پارت قشنگ بود🥲

    ۳ روز پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    😍🤍

    ۳ روز پیش
  • مهناز

    در پارت 1050

    صد در صد الارا

    ۳ روز پیش
  • مهناز

    در پارت 1040

    چرا دیگه حس خوبی به لوکا ندارم؟!یه جای کار میلنگه

    ۳ روز پیش
  • مهناز

    در پارت 1020

    خدایی ترسیدم آخر پارت

    ۳ روز پیش
  • مهناز

    در پارت 920

    صد در صد ریون

    ۴ روز پیش
  • مهناز

    در پارت 890

    نهههه حقش نبووووود

    ۴ روز پیش
  • مهناز

    در پارت 880

    ولی این حق ریون نبود که اینجوری ترک بشه💔

    ۴ روز پیش
  • مهناز

    در پارت 880

    ریون بیچاره😟

    ۴ روز پیش
  • مهناز

    در پارت 780

    سارا هم قبل *** نگاهش اینه🤣🤣🤣

    ۴ روز پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    احتمالا😂🤏

    ۴ روز پیش
  • مهناز

    در پارت 780

    وای الینا رو حتی بادمجونم حساب نکردن🤣

    ۴ روز پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا😂✌️

    ۴ روز پیش
  • مهناز

    در پارت 790

    الارایه بی گناه😔

    ۴ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟