دومینوی سیاه به قلم فرگل حسینی
پارت شصت و دوم :
بالاخره مزایده به پایان رسید.جمعیت داخل سالن اونجارو ترک کردن وفقط من ورئیس موندیم.
یکهو و بدون هیچ توضیحی اون گفت:
_خب حالا وقتشه.
با تعجب بهش خیره شدم.در همون حین چند نفر وارد سالن شدند.
چند مردی که صورتشون رو پوشونده بودند واز اونا فقط چند جفت چشم معلوم بود.
ب طرف ما اومدن دو نفرشون عقب ایستادن ویکی نزدیک رئیس اومدوکنار گوشش خم شد ،نشنیدم چی گفت.
رئیس از جا بلند شد،عص
لطفا صبر کنید...

محدثه
0من مطمئنم که صوفیا جاسوسه