پارت شصت و دوم :

بالاخره مزایده به پایان رسید.جمعیت داخل سالن اونجارو ترک کردن وفقط من ورئیس موندیم.
یکهو و بدون هیچ توضیحی اون گفت:
_خب حالا وقتشه.
با تعجب بهش خیره شدم.در همون حین چند نفر وارد سالن شدند.
چند مردی که صورتشون رو پوشونده بودند واز اونا فقط چند جفت چشم معلوم بود.
ب طرف ما اومدن دو نفرشون عقب ایستادن ویکی نزدیک رئیس اومدوکنار گوشش خم شد ،نشنیدم چی گفت.
رئیس از جا بلند شد،عص

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • محدثه

    0

    من مطمئنم که صوفیا جاسوسه

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    0

    وای چقد وحشتناک و بی رحمانه💔😔

    ۶ ماه پیش
کپی شد!