لیست کلیه پارتهای رمان دومینوی سیاه : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 112
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 21
با انگشتم کمی در کمدو عقب هل دادم واز اون خط باریکی که میشد بیرونو دید ،هم اتاقو چک کردم هم نفسی تازه کردم. بعد فکر ها یکی یکی به سراغم اومدند. "من که برای اون مرد هیچ اهمیتی ندارم،اگه هیچ وقت برای کمک بهم نیاد چی؟ به هر حال من خواهر دوست نزدیکش بودم نمی تونست اون قدر هم بهم بی اهمیت باشه. ...
بروزرسانی در : ۳۷۷ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 22
_مشکی مات... _چی؟ _باخودم بودم.لطفا به سمت راست برین. زیر لب زمزمه کردم ؛ «1967قطعا یه ماشین کلاسیک...» اونو تا ماشینی که خودم فکر میکردم درسته راهنمایی کردم. سوئیچش رو از جیب بیرون کشید.اگه ماشین خودش نبود نمی تونستم از زیر بار خجالتش بیرون بیام. _شما که نمی بینید چطور می خواین رانندگی ک...
بروزرسانی در : ۳۷۵ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 23
اون مرد بهم لبخند میزد.شبیه ریون بلک نبود،هیچ چیزش! خب اون بیشتر بور بود با چشم های عسلی روشن که می درخشیدن. پس قطعا نمی تونست برادر یا هر نسبت خونی دیگه ای با ریون بلک داشته باشه. _پس یادت مونده... موذب دستی پشت گردنم کشیدم .همهی اون چشم ها به من نگاه می کردند. شش تا چشم لعنتی! _من لوک...
بروزرسانی در : ۳۷۲ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 24
ریونبلک **** اتاق در سکوت بود .سارا با تمرکز بالا داشت گلوله رو از بازوی جیمی بیرون می کشید. سارا یه جراح موفق بود البته تا زمانی که دوست پسرش توی یه تصادف جونشو از دست بده وافسردگی به سراغش بیاد.بعد با قصور پزشکی طبق رأی دادگاه برای چندسال محروم شد و الان نمی تونه توی بیمارستان یا هرجای ...
بروزرسانی در : ۳۶۹ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 25
* صدای زنگ آزاردهندهای من رو از خواب بیدار کرد. چشمبند رو با دو انگشت بالا فرستادم.بدنم مثل چوب خشک شده بود. قبل از اینکه گردنم رو به چپ و راست تکان بدم در باز شد. نگاهم ناخودآگاه به همان سمت چرخید .لوکا رو دیدم که یک ست ورزشی طوسی رنگ پوشیده بود و موهاش بهم ریخته و شلخته بود. _بیدار شدی؟ ...
بروزرسانی در : ۳۶۸ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 26
سیگار رو میان لبهاش گذاشت. _برام روشنش کن... فندک رو زیر سیگارش گرفتم وهمین که خواستم روشنش کنم چشمم به ریش های بلند وقرمزش افتاد. در یک حرکت فندک رو چند سانتی متر جابهجا کردم وزیر ریشهاش گرفتم. بلافاصله بعد از سوختن ریشش دستمو پس زد و فندک زیر صندلی افتاد.داد وفریادش شروع شد _چه مرگته ...
بروزرسانی در : ۳۶۴ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 27
_چرا نباشم؟الارا میرز خیلی احمقی اگه فکر کنی که نفرتانگیزی،اگه فکر کنی برادری که تو رو تا اینجا آورده ودست کسی سپرده بدون خداحافظی ترکت کرده! دستم رو رها کرد وبعد کف دستشوروی شانهام گذاشت. خیلی گرم وصمیمی. انگار که سال های زیادی همو می شناختیم. _ودر مورد خونه روی من حساب کن.به هرحال که م...
بروزرسانی در : ۳۶۳ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 28
دستش رو رها کردم.با تُن صدای ضعیفی گفت: _چی گفت ؟ با لحن سردی بهش جواب دادم: _همهتون مثل سگ ازش می ترسین نمیدونم چرا.. سرم رو خشن از دستم کندم که لوکا بهم توپید: _داری چیکار میکنی؟دیوونه شدی؟هنوز تموم نشده... قطره اشک پشت پلک هام جمع شده بود.روزی چندبار قرار بود تو این خونه ریون بلک اشک من...
بروزرسانی در : ۳۶۱ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 29
* * * * ریون. همه رو توی اتاق خودم جمع کرده بودم.همه به غیر از جیمی که اینجا نبود.. به دستور رئیس جیمی از نیویورک خارج شده بود.چون اینجا دیگه براش امن نبود! در واقع اون دیگه یه مهره سوخته بود که رئیس بدون هیچ تردیدی از بازی حذفش کرد. مطمئنم یه روز برای همهای ما این اتفاق میافتاد. بر...
بروزرسانی در : ۳۵۶ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 30
زیر لب گفتم:گور خودت رو کندی. سفارش های لوکا رسیدن و اون مثل یک جارو برقی همه رو یک دفعه بلعید. درحالی که زیر نگاه متعجب و سنگین بارتندر بود! _جناب... توجهش رو به خودم جلب کردم.در عین حال که خودم هم دست کمی ازش نداشتم. من هم از رفتار لوکا شوکه بدم. به سمت من چرخید: _می تونید برید،فعلا چیزی...
بروزرسانی در : ۳۵۴ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 31
**** دیوید اون مرد رو محکم با طناب به صندلی بسته بود،توی قمارخونهای که خودش ادارهش میکرد! من وسارا پشت یک میزکنار هم نشسته بودیم.دیوید بالای سر اون مرد ایستاده بود ولوکا چند میز اون طرف تر روی دستش خوابیده بود. _الان باید منتظر باشیم این آشغال بهوش بیاد.. دیوید من رو مخاطب قرار داده بو...
بروزرسانی در : ۳۵۱ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 32
پام رو دقیقا روی نوک کفشش گذاشتم وفشار دادم. _چیز خنده داری وجود داره؟ لبخندش محو شد. _من چیزی نمی دونم... فشار پام رو بیشتر کردم. _اما صورتت یه چیز دیگه میگه.. لب هاشو متفکر جمع کرد.دیوید به مرز انفجار رسیده بود. _صورتم چی میگه؟ موهاش رو توی دستم گرفتم وگفتم: _اینکه توی عوضی یه داستانی...
بروزرسانی در : ۳۴۹ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 33
.. با انگشت وسط دو تا ابروم رو ماساژ دادم.ماریانا چشم های سیاه و کشیدهاش رو باریک کرد. وبا ریزبینی سعی کرد از صورتم بفهمه چه مرگمه. بعد موهای بلوندش رو که به تازگی رنگ زده بود پشت گوش انداخت. اون ترکیب واقعا محشر بود.صورت کشیده لب های قلوهای وابروهای متناسبش با چشمهاش که قشنگ ترین چشمهای...
بروزرسانی در : ۳۴۷ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 34
**** الارا چند ساعت بعد. تمام اینترنت رو زیر ورو کرده بودم.چشم هام حسابی خسته شده بودند وآب می زدند. من ساعت ها ویدئوهایی از اجراهای ریون بلک رو تماشا کردم. تمام اطلاعاتی که از زندگی شخصیش وشایعاتی که راجعبه روابطش بود... تقریبا چیزایی زیادی از اون فهمیده بودم. مثلا اینکه رفتارش با طرفدار...
بروزرسانی در : ۳۴۴ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 35
ریون.. صفحه گوشیم خاموش و روشن شد.در همون حین در اتاقم باز شد و قامت لوکا درست میان چهارچوب در حواسم رو از گوشی پرت کرد. _میتونم بیام داخل.. _راستش تو همین الانشم داخلی.. بعد چشمهامو روی صفحه گوشی دوختم. یک پیام از طرف رئیس! بدون هیچ گونه اضطرابی پیام رو باز کردم،نوشته بود: _مراسم یک هف...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 36
همین که اسم الارا میرز رو نشنیدم ! لوکا کنار در ایستاد در حالی که دستش روی دستگیره در بود وپشتش به من بود. _اون میشناسیش ..الارا..من ازش خوشم اومده. وعمر خوشحالی کوتاه من تموم شد،به همین سادگی! _ راستش هیچ وقت همچین احساسی نداشتم ،من میخوام اونو از این خونه ببرم ... خدای من ،من هنوز با او...
بروزرسانی در : ۳۳۷ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 37
**** قطعا عاشق کردن اون دختر نباید کار سختی باشه! بالاخره هیچ زنی نمی تونست مقابل من مقاومت میکنه. دیگران هرچقدر هم بهم بگن خودشیفته برام اهمیتی نداره؛ نمی تونستم اون جذابیتی که داشتم رو انکار کنم! نگاهی به ساعت رولکس روی مچم انداختم؛ساعت ده صبح رو نشون میداد. اون باید تا الان بیدار شده ب...
بروزرسانی در : ۳۳۳ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 38
الارا **** با تردید کنار ماشین ایستادم.هنوز نمی تونستم موقعیتی که در اون قرار داشتم رو هضم کنم. سوال های زیادی توی ذهنم بود.اون قرار بود منو کجا ببره؟ چرا ازم پرسید لباس مناسب دارم یا نه!اصلا چرا باید برای اون لباس های من مهم باشن؟ گیج ویج نگاهی به سرتا پای خودم انداختم.یه شلوار جین آبی با ...
بروزرسانی در : ۳۳۳ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 39
_خب بگو چه چیزایی دوست داری؟ نمیدونم چرا گیر داده بود به من،با پرسیدن این سوال ها به کجا می خواست برسه. هیچ ایدهای نداشتم،عالی بود! _باید جواب این سوال رو بدم؟ تمام حواسش به رانندگیش بود،وارد یک خیابون یک طرفه شدیم. با نوک انگشت کنار گوشش رو خاروند. _نه مجبور نیستی به سوالاتی که دوست ...
بروزرسانی در : ۳۳۰ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 40
* وارد یک لباس فروشی شدیم.تقریبا یک فروشگاه بزرگ بود که ما فقط وارد قسمت لباس زنانه شده بودیم. یک جای شیک ،تمیز وباکلاس. به لباس هایی که مرتب اطرافم چیده شده بودند نگاه سرسری انداختم. ریون بلک جلوتر از من رفت روی مبل چرم کرمی رنگ لم داد. یکی از کارکنان با کت و دامن سرمهای رنگ موهای طلایی که...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
