دومینوی سیاه به قلم فرگل حسینی
پارت شصت و پنجم :
****
وارد خونه شدم.حرف های ماریانا همین طور توی مغزم می چرخیدند ورژه می رفتند.
بااینکه نمی خواستم بهشون اهمیت بدم ونادیدهشون بگیرم اما تمام فکرم رو مشغول کرده بودند.
از پله ها بالا رفتم.باید استراحت میکردم تا مغزم برای چند ساعت هم که شده خاموش بشه، تا راحت بشم.
چند روز بود که حتی گابریل هم تماس نگرفته بود ،دقیقا از همین روزی که بهش خبر دادم که دارم توی گلفروشی خودمون برای ریو
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

فرگل حسینی | نویسنده رمان
همون صحنه که افتاد تو اتاق وای😂😂
۵ ماه پیشزهرا
0خوشم میاد خودتم که نویسنده رمانی، ولی حست با ما یکیه🤣
۶ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
دیگه منم از خودتونم😂 باور کن حس منم مثل خودته موقع نوشتنش🥹
۶ ماه پیشزهرا
0خوبه خوشحالم تنها نیستم🤣😍
۶ ماه پیشزهرا
1یه موقع هایی هست وقتی یه سریالی میبینم سر بعضی سکانسا چون نمیتونم تحمل کنم چی میشه از سریال خارج میشم مسئله رو هضم میکنم دوباره ادامه میدم، تو این پارت دقیقا همینجوری شدم🤣🤣🤣🤣 وای چه افتضاحییییییی شدددددد
۶ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
واقعا افتضاح به معنای واقعی جای الارا خجالت کشیدم من😂
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

هلیا
0نمیدونم چرا خودمو جای الارا گذاشتم اب شدم🤝🏻😂