دومینوی سیاه به قلم فرگل حسینی
پارت شصت و نهم :
عابرهای پیاده از کنار ما عبور می کردند.ریون بلک آروم وبا حوصله قدم برمیداشت.
احساسی که اون لحظه داشتم غیر قابل توصیف بود.
انگشتهای من دور بازوی ریون بلک حلقه زده بودند.
ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست.
_چیزی میخوری؟
بعد به اون طرف خیابان اشاره زد.جایی که یک مرد کنار خیابان داشت پشمک می فروخت.
_دونات دوست داری؟
با هیجان گفتم :
_عاشقشم..
_عالیه بزن بریم...
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨
0آخ لوکای بدبخت کجایی که ببینی..💔
۲ ماه پیشزهرا
0میدونستم خوشی های این دنیا زود گذره... 🥲😭
۸ ماه پیشزهرا
0وااااااااااااای یا خداااااااااااااااااااااا چی دارم میخونممممممممم😭😭😭😭😭، وای خیلی ناراحتم که همه اینا نقشس😭😭😭😭 یعنی لوکا هیچی بهش نگفته؟ آخه الارا احمق ریون آدمیه که انقد سریع پیش بره؟ درسته پارت لذت بخشی بود برام ولی نگران پارت بعدم😭😭😭😭😭
۸ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
اتفاقا پارت بعدی واقعا نگران کننده است🧑🦯
۸ ماه پیشزهرا
0احساس می کردم یه پارت هیجانی داریم که گفتی آماده ای برای این پارت😍🤣
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨
0ولی جدی ریون بازم فیلمت بود یا اینا دیگه واقعی بودن؟ الان نمی دونم منم گول خوردم یا چی..👩🏻 🦯