پارت شصت و نهم :


عابرهای پیاده از کنار ما عبور می کردند.ریون بلک آروم وبا حوصله قدم برمی‌داشت.
احساسی که اون لحظه داشتم غیر قابل توصیف بود.
انگشت‌های من دور بازوی ریون بلک حلقه زده بودند.
ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست.
_چیزی میخوری؟
بعد به اون طرف خیابان اشاره زد.جایی که یک مرد کنار خیابان داشت پشمک می فروخت.
_دونات دوست داری؟
با هیجان گفتم :
_عاشقشم..
_عالیه بزن بریم...

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • 𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨

    0

    ولی جدی ریون بازم فیلمت بود یا اینا دیگه واقعی بودن؟ الان نمی دونم منم گول خوردم یا چی..👩🏻 🦯

    ۲ ماه پیش
  • 𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨

    0

    آخ لوکای بدبخت کجایی که ببینی..💔

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    میدونستم خوشی های این دنیا زود گذره... 🥲😭

    ۸ ماه پیش
  • زهرا

    0

    وااااااااااااای یا خداااااااااااااااااااااا چی دارم میخونممممممممم😭😭😭😭😭، وای خیلی ناراحتم که همه اینا نقشس😭😭😭😭 یعنی لوکا هیچی بهش نگفته؟ آخه الارا احمق ریون آدمیه که انقد سریع پیش بره؟ درسته پارت لذت بخشی بود برام ولی نگران پارت بعدم😭😭😭😭😭

    ۸ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    اتفاقا پارت بعدی واقعا نگران کننده است🧑‍🦯

    ۸ ماه پیش
  • زهرا

    0

    احساس می کردم یه پارت هیجانی داریم که گفتی آماده ای برای این پارت😍🤣

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️