لیست کلیه پارتهای رمان دومینوی سیاه : پارت های 101 تا 112
تعداد کل پارت های منتشر شده : 112
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 101
* یک هفته بعد.. تکیه زده به دیوار به گابریل نگاه می کردم طوری به خودش می رسید،انگار یک قرار مهم داشت . _داری کجا میری ؟ انگار که جن دیده باشه،ترسیده از جا پرید.دستش رو روی قلبش گذاشت. _یامسیح ترسوندیم.. یقهی پیراهن سفید رنگش رو مرتب کرد و دوباره جلوی آیینهی اتاقش خودش رو برانداز کرد. به سمت من...
بروزرسانی در : ۱۷۸ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 102
خودم رو کمی جلو کشیدم وسعی کردم کاملا عادی به نظر برسم اما جملهای لوکا نذاشت این اتفاق بیفته وتمام معادلاتم رو بهم زد. گابریل رو مخاطب قرار داد وگفت: _مگه گوشی داره؟ بعد به من نگاه کرد.. نگاهش تیز و بُرنده بود.انگار می خواست با اون نگاه روحم رو بشکافه! _یادمه گفتی گوشیت رو همون موقع.. تازه انگ...
بروزرسانی در : ۱۷۵ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 103
* یک هفته بعد. ریون از ماشین پیاده شدم ،در حالی که گوشی رو کنار گوشم نگه داشتم بودم و منتظر بودم اِلارا تماسم رو جواب بده از پارکینگ خارج شدم. چند بوق خورد وبعد قطع شد.گوشی رو از کنار گوشم پایین آوردم و دوباره شمارهی اِلارا رو گرفتم.. به در خونه که فاصلهی زیادی باهاش نداشتم ,نگاه انداختم.....
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 104
چند روز بعد * سرمیز شام نشسته بودیم.من گابریل و سارا.. حتی این از گوشهی ذهنم هم عبور نمیکرد که یه روز دوباره با گابریل توی یه مکان قرار بگیرم چه برسه به غذا خوردن... _خب امروزت چطور گذشت؟ سوال احمقانهای که گابریل از سارا پرسید. سارا هم برخلاف همیشه از اون لاک خشک و جدی بودنش بیرون اومده بود . ...
بروزرسانی در : ۱۷۱ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 105
اِلارا. چشم های ریون بسته شد و دستش از کنار صورتم پایین افتاد. ناامیدانه اسمش رو صدا زد: _ریون.. صدای کفش هایی که روی شن ها کشیده میشد و هر لحظه واضح تر میشد به گوشم رسید. دستم رو روی صورت ریون کشیدم. _نمی خواستم باهات اینکارو بکنم قسم میخورم... همزمان با صدای قدم هایی که نزدیک تر میشدند،دستم ر...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 106
**** بیمارستان نیویورک-پرسبیترین مقابل ساختمان بزرگ بیمارستان پرسییترین،بزرگ ترین بیمارستان خصوصی کشور ایستاده بودم. صوفیا کنارم بود.نگاهم رو به آمبولانسی که ریون رو روی برانکارد ازش بیرون آوردن،دوختم. در حالی که اشک می ریختم چند قدمی جلوتر رفتم در همون حین لیموزین مشکی رنگ باسرعت از جلوی من عبو...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 107
**** نگاهم رو بالا کشیدم ،در اتاقم باز بود و لوکا رو میان چهار چوب در دیدم. در حالی که شانهاش را به در تکیه داده بود ،گفت: _میشه بیام داخل ؟ سرم رو به نشانه مثبت تکان دادم و اون آروم به سمت من قدم برداشت. چند لحظه بعد تخت تکان ریزی خورد.اون بافاصله کنارم نشست. _حالت خوبه؟ نگاهم رو به سمتش سوق دا...
بروزرسانی در : ۱۶۴ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 108
***** یک هفته بعد. ریون در حالی که بخیه هارو کشیده بودم اما هنوز جای اون ها درد میکرد. توی اتاق دور زدم.نمی تونستم یک جا بشینم.. اتاقی که اون پیرمرد توی خونهاش برام آماده کرده بود.. عکس های مادرم رو قاب کرده و به دیوار های آبی رنگ نصب کرده بود. جوایز و گیتارم رو هم توی اتاق گذاشته بود. لعنتی...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 109
**** یک روز بعد . اِلارا/منطقه سن ژرمن/موزه لوور همراه با لوکا در موزهی لوور مقابل تابلوی مونالیزا ایستاده بودیم.. موزه شلوغ بود و جمعیت زیادی اطراف ما مشغول تماشای آثار دیگری بودند. تمام امروز رو همراه با لوکا در پاریس گشته بودم.از برج ایفل گرفته تا کلیسای سن ژرمن،کافه و گالری های هنری.. وحالا...
بروزرسانی در : ۱۵۹ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 110
***** با تابش نور خورشید که از پشت پنجرهی شیشهای روی صورتم می تابید،پلک هام رو باز کردم. ریون رو کنارم دیدم که دست هاش رو دور من پیچیده بود. موهاش توی صورتش ریخته بود. خدای من،اون به معنای واقعی کلمه جذاب بود. انگشتم رو بالا بردم و تار موهاش رو کنار زدم.نوک انگشتم رو روی پلک و مژه های بلندش کشی...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 111
**** ریون. مقابل خونهی لوکا منتظر ایستاده بودم.اون بهم پیام داده بود برای تحویل گرفتن وسایل اِلارا پیشش برم اما من یه جورایی تنها نبودم. اِلارا یک کوچه پایین تر توی تاکسی نشسته بود. ما قرار بود بعد از تحویل گرفتن وسایل به فرودگاه بریم. به دیوار آجری تکیه دادم و سیگارم رو جیب ِ شلوار کتان مشکی...
بروزرسانی در : ۱۵۲ روز پیش
-
رمان دومینوی سیاه - پارت 112
یک هفته بعد.. اِلارا بهار رو به اتمام بود و تابستان گرم و دوست داشتنی از راه می رسید. بااین حال هنوز هوا عالی بود.ما مقابل خونهی ریون بودیم وگابریل برای بار سوم منو بغل کرد.نمی فهمیدم چرا داره خداحافظی رو این قدر طولانی میکنه! به هر حال اون که قرار نبود به یه سفر بی بازگشت بره.. به ماشین ریو...
بروزرسانی در : ۱۵۲ روز پیش
