پارت شصت و یک :

****
ریون.
نمیدونم اون رئیس لعنتی دقیقا چی توی ذهنش می‌گذشت که من‌و به مزایده دعوت کرده بود ؟!
در حالی که سه ساعت پشت در اصلی ایستاده بودم واون نگهبان لعنتی بهم اجازه ورود نمی‌داد.
عصبی بودم ،دیگه بیشتر از این نمی تونستم تحمل کنم.
_میتونم برم داخل ؟
نگهبان که موهای مرتبی داشت،کت وشلوار مشکی رنگی پوشیده بود دستش رو روی هندزفری بلوتوثی که توی گوشش بود گذاشت وگفت:
_نه ن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هلیا

    0

    نظر قبلیمو اصلا قبول ندارم صوفیاست مربوط به موضوع قهوه

    ۷ ماه پیش
  • Mahi

    0

    بنظر من صوفیاست

    ۸ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    آفرین🤝💖

    ۸ ماه پیش
  • هلیا

    0

    حس میکنم جاسوس سارا یا صوفیاست، بیشتر سارا

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️