دومینوی سیاه به قلم فرگل حسینی
پارت شصت و یک :
****
ریون.
نمیدونم اون رئیس لعنتی دقیقا چی توی ذهنش میگذشت که منو به مزایده دعوت کرده بود ؟!
در حالی که سه ساعت پشت در اصلی ایستاده بودم واون نگهبان لعنتی بهم اجازه ورود نمیداد.
عصبی بودم ،دیگه بیشتر از این نمی تونستم تحمل کنم.
_میتونم برم داخل ؟
نگهبان که موهای مرتبی داشت،کت وشلوار مشکی رنگی پوشیده بود دستش رو روی هندزفری بلوتوثی که توی گوشش بود گذاشت وگفت:
_نه ن

لطفا صبر کنید...

هلیا
0نظر قبلیمو اصلا قبول ندارم صوفیاست مربوط به موضوع قهوه