پارت هفتاد و هشتم :

نگاهم رو بالا کشیدم تا کسی که پشت سرم بود و من‌و محکم گرفته بود رو ببینم.اما اون فرد یک ماسک سیاه روی صورتش داشت وفقط چشم هاش معلوم بود.یک نفر دیگه هم مقابلم بود که اسلحه رو درست وسط پیشانی ام نشانه گرفته بود.
دست وپا زدم من‌و عقب کشید وگفت:
_اگه میخوای زنده بمونی بهتره اصلا تکون نخوری..
نمی تونستم نفس بکشم.احساس خفگی داشتم.
_ما با تو کاری نداریم .با هیچ‌کدومتون کاری نداریم ..ف

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • 𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨

    0

    مرتیکه میگه سارا بهم *** می کنه😂😂 ولی واقعا برام سوال شد ببینم موضوع چیه. نکنه شوخی شوخی داره جدی میگه👀

    ۲ ماه پیش
  • مهناز

    0

    سارا هم قبل *** نگاهش اینه🤣🤣🤣

    ۵ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    احتمالا😂🤏

    ۵ ماه پیش
  • مهناز

    0

    وای الینا رو حتی بادمجونم حساب نکردن🤣

    ۵ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا😂✌️

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    0

    چه پارت پر هیجانی بود😂 ولی ریون خان چطور فک کردی الارا تو اون شرایط به فکر تجاوزه😐🙄😂

    ۸ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    طفلی داشت یکم لاس میزد شوخی میکرد 😂

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️