پارت هفتاد و هشتم :

نگاهم رو بالا کشیدم تا کسی که پشت سرم بود و من‌و محکم گرفته بود رو ببینم.اما اون فرد یک ماسک سیاه روی صورتش داشت وفقط چشم هاش معلوم بود.یک نفر دیگه هم مقابلم بود که اسلحه رو درست وسط پیشانی ام نشانه گرفته بود.
دست وپا زدم من‌و عقب کشید وگفت:
_اگه میخوای زنده بمونی بهتره اصلا تکون نخوری..
نمی تونستم نفس بکشم.احساس خفگی داشتم.
_ما با تو کاری نداریم .با هیچ‌کدومتون کاری نداریم ..ف

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهناز

    0

    سارا هم قبل *** نگاهش اینه🤣🤣🤣

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    احتمالا😂🤏

    ۲ ماه پیش
  • مهناز

    0

    وای الینا رو حتی بادمجونم حساب نکردن🤣

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا😂✌️

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    چه پارت پر هیجانی بود😂 ولی ریون خان چطور فک کردی الارا تو اون شرایط به فکر تجاوزه😐🙄😂

    ۵ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    طفلی داشت یکم لاس میزد شوخی میکرد 😂

    ۵ ماه پیش
کپی شد!