بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت چهل :
به اتاقم پناه بردم، اما آنجا دیگر پناهگاه نبود؛ یک قفس طلایی بود که دیوارهایش هر لحظه به من نزدیکتر میشد. در را پشت سرم بستم و به آن تکیه دادم. تمام هیاهوی عمارت در پشت در جا مانده بود و حالا تنها صدایی که میشنیدم، صدای زنگ ممتدی در گوشم و کوبش نامنظم قلبم بود. دستم را بالا آوردم و به آرامی گونهام را لمس کردم. هنوز میسوخت؛ نه از درد فیزیکی، که از داغ خیانتی که انتظارش را نداشتم. هوم
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نمیدونم
1خیلی قشنگ بود مرسی❤️❤️❤️
۷ ماه پیشنفس
0مرسی عزیزم پارت زیباو جذابی بود
۷ ماه پیشپریناز
4انتخاب اهنگا کاملا بجا و مناسب با حال و هوای اتفاقاته موسیقی بی کلام خیلی برازنده تر از با کلامه
۸ ماه پیشرها
4عاشق جسارت بانو دختم:))
۸ ماه پیشپرنیا
3همه خوشگلا جمعن تو بانو دخت 😂😂😂
۱۰ ماه پیشپرنیا
1اینه جسارت بانو دخت 💪💪 چقد بد بود تحقیرش میکردن و نمیتونست جواب بده
۱۰ ماه پیشفاطمه
2و اینکه چقدر خوشحالم که بانو دخت دیگه مجبور نیست تظاهر کنه به اینکه یه دختر روستایی سادست و میتونه بانو دخت واقعی باشه و با غرور رفتار کنه😌👌
۱۱ ماه پیشفاطمه
1خیلی ممنونم ساناز عزیز بابت دو پارتی که گذاشتی😊
۱۱ ماه پیشفاطمه زهرا
1توصیفات خیلی قشنگ بود،خسته نباشی ساناز جان🥲✨
۱۱ ماه پیشفاطمه زهرا
0بابا بیچاره بچم هومان چاره ای نداشتتتتتت😭
۱۱ ماه پیشفاطمه زهرا
1سوال این است،ایا نریمان هم مثل هومان و فرداد خوبهه؟
۱۱ ماه پیشفاطمه زهرا
0داشت ازش خوشم میومداا..ولی خب دیگه خراب کرد😂
۱۱ ماه پیشاکرم بانو
1اینجا حتی دشمناشم کراشن😔🫣
۱۱ ماه پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
خودمم داشتم مینوشتم حس کردم... دستم به کراش مینویسه🤣🤣🤣
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نگین
0با تمام وجود غم و درد بانودخت رو حس کردم :)