بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت بیست و هشتم :
هومان آنجا ایستاده بود. قامت بلندش سایهای سنگین بر دیوار ترکخورده انداخته بود. با همان دست راست بسته، اما بیهیچ لرزشی، تفنگ را مستقیم به سمت مرد نشانه رفته بود. نور زرد و خستهی ظهر، از شکاف سقف نیمهریخته به داخل میتابید و هومان را مثل شبحی سخت و شکستناپذیر نشان میداد. نگاهش جدی، قاطع، و سرد بود؛ آنقدر که هوای خفهی اتاق را هم درجا منجمد کرد.
لات، که هنوز بوی عرق و ش
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
Helia
0فرداد خل و چل
۵ ماه پیشAnita
0خوب از این به بعد ترک میکنی الکل و آقا فرداد🤪
۸ ماه پیشم..
0الکل و دخترا رو
۵ ماه پیشموفرفری
4فرداد رو دوست دارم😂۰💔
۸ ماه پیشباران
0اخی فردادچقدردلم سوخت🥺نکنه دلت برام تنگ شده🥺ممنون سانازجون عالی بود👌👌
۱۰ ماه پیشنمیدونم
3بانودخت مستقیم گفت: هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه
۱۰ ماه پیشهلیا
2امان از خانه... مرسی برای این پارت و توصیفات بی نقص ان❤️
۱۰ ماه پیشهلیا
0فرداد به خودت بیا بچه
۱۰ ماه پیش.....
0عالی بود عالی بانو
۱۰ ماه پیشسحر
2سلام.ممنون بابت قلم زیباتون.لطفا عکس شخصیتها رو پایان پارت ها بگذارید .سپاس
۱۰ ماه پیشنگین
1نامش سنگین تر از هر اسلحه ای است
۱۰ ماه پیشنگین
0حتما دل رخساره برات تنگ شده عزیزمم😂
۱۰ ماه پیشنگین
0وای فردادد چیکار میکنی😂😂
۱۰ ماه پیشنفس
0ممنون عزیزم خداروشکر به خیر گذشت
۱۰ ماه پیشاسرا
1هومان چقدربلاکش🙏😑
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نرگس
0فرداد چقدر شیطون بلا بود