بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت سی و یک :
همانطور که هومان در پیچ باغ ناپدید میشد، به نیمکتی که گفته بود تکیه دادم، اما آرام و قرار نداشتم. پاهایم بیاراده مرا به حرکت واداشت. در حیاط کوچک و ساکت قدم میزدم و دستم را روی جای بوسههایش میکشیدم. ذهنم آشفته بود. از یک سو، وحشت آن حمله و از سوی دیگر، گرمای غیرمنتظرهی آغوش هومان. او پر از تضاد بود؛ مردی قانونمند و اشرافی که در لحظهای میتوانست به حامیترین و لطیفترین شک
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
Helia
2همون مرده بود که بانودخت رو اذیت کرد
۵ ماه پیشم..
2جنگجوی تمام عیار 😌
۵ ماه پیشNegar
0فرداد باهام ازدواج کن😔
۷ ماه پیشنوفرفری
1اون ادم بود فرداد هم انگاری خبرداره ولی فقط میخواد خودشو بزنه ب ندونستن
۸ ماه پیشموفرفری
4هومان ازش میخواد اروم باشه و حرف گوش کن باشع ولی فرداد برعکسه دوست داره بانودخت خودش باشه ن اینکه نقش بازی کنع عالی بود ساناز پارتها هم طولانی ان خیبی این خوبه
۸ ماه پیشAnita
2من رو فرداد کراش دارم😌
۸ ماه پیشیسنا
0ولی من حس میکنم اون تو ادم بود
۹ ماه پیشیسنا
0ممنونم برای این پارت زیبا❤️
۹ ماه پیشیسنا
1بانودخت عاصی 😁
۹ ماه پیشیسنا
0چقدر خوبهه فردادد
۹ ماه پیشحنا
3حقیقتا رفتار فرداد رو ب هومان ترجی میدم
۹ ماه پیشزهرا z
3خسته نباشی نویسنده توانا 🙏😘😘
۹ ماه پیشنفس
1پارت زیباوجذابی بود خیلی خوشم اومد ممنون
۹ ماه پیشآمنه
0خوب اول میرفت دنبال هومان میگشت وهمه چیز رو بهش میگفت الان بدبخت هومان هم توی مشکل میفته بانو پارت عالی
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

تابان
0فرداد؟ هو ار یو خوشتیپ لعنتی