بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت سی و چهارم :
با چشمانی که از وحشت و ناباوری گشاد شده بود، به پسر جوان خیره ماندم. تمام وجودم فریاد میزد که این یک اشتباه است.
_تو... تو امینی نیستی. امینی دوست پدرم بود. سن و سالی ازش گذشته بود.
پسرک، با صورتی که از ترس سفید شده بود، به سختی آب دهانش را قورت داد. طنابهای زبر دور مچهایش را میسایید و صدایش در فضای نمور و خفهی دخمه میلرزید.
_من... من آرمان امینیام. پسرش. پدرم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
موفرفری
0خیلی خیلییییی قشنگه این رمان مرسی که بهم هدیه اش دادی ساناز🤭🦋
۸ ماه پیشAnita
2اوووو آخرش چقد مرموز شد🥶
۸ ماه پیشهلیا
1چقدر خوبی تو فرداد
۸ ماه پیشفاطمه
2ممنونم برای این رمان زیبا
۸ ماه پیشفاطمه
1فرداد مهربونم😂❤️
۸ ماه پیشنگین
0مرسی ساناز جان ❤️
۸ ماه پیشنگین
0یا خدا صدای چییی
۸ ماه پیشنگین
0واقعا پسرا خیلی راحت با هم رفیق میشن
۸ ماه پیشزهرا z
0چه جایی تموم شد خوشقلم جونم 😘😘😘❤️❤️❤️❤️
۸ ماه پیشنفس
2پارت بسیار زیبای بود ممنون عزیزم
۸ ماه پیشاسرا
0کی بوداونجاامیدوارم بردنبال صدا🙏💋
۸ ماه پیشپرنیا
1واقعا خیلی باحال بود این پارت مرسی ساناز
۱۰ ماه پیشپرنیا
0به همین سادگی رفیق شدن .رفیق نه دوست صمیمی😂😂😂
۱۰ ماه پیشاکرم بانو
1واقعا پسرا خیلی جالبن...
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Negar
1فرداد یکی از بهترین شخصیتاییه که تاحالا خلق کردی ساناز ، عالی